سارا اونوقت به من نمي گند بي پدر و مادري؟ آخه هميشه هروقت اين كار را مي كنم اين را بهم مي گويند؟
تشکرشده 2,035 در 738 پست
سارا اونوقت به من نمي گند بي پدر و مادري؟ آخه هميشه هروقت اين كار را مي كنم اين را بهم مي گويند؟
تشکرشده 352 در 169 پست
این حرفش بابت حرفائی که تو میزنی بهش درباره پدرومادرش تو باید امشب بشینی منطقی و بدور از پیش داوری وقضاوت حرف بزنی بهش بگی میخوام عین دو تا آدم بزرگ بشینیم باهم حرف بزنیم سعی کن خودت رو آماده شنیدن کنی همونطور که دوست داری اون حرفاتو بشنوهوقتی تو گوش بدی هی نپری وسط حرفش وهی ازخودت دفاع کنی خودت رو بزاری به جای اون وبهش حق بدی مطمئن باش حرفاتون به نتیجه میرسه وقتی به نتیجه برسه وببینه میتونین خودتون مشکلتون رو حل کنید دیگه این حرفو نمیزنه تازه اگر خواستی حرف بزنی اول 2تاخوبیشو بگو بعد1بدیشو بگو (دوباره نگی مهدی فقط بدیهامو گفت منم بدیهاشو گفتم چون اون که عضو این تالارنشده راهکار نگرفته که بدونه باید چطور برخورد کنه تو اومدی اینجا
)
مگه این همه مدت که پدرومادراتون دخالت کردن مشکلی حل شدغیر ازاینکه بهونه ها بیشتر شد بی احترامی بیشتر شد تازه پدرومادرهاتون رو ناراحت کردین
سارابختیاری (یکشنبه 26 تیر 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
باشه ولي الان اصلا به بابام دسترسي ندارم كه بگم نياد نميدونم چيكار كنم؟
از طرفي مي ترسم اگه به بابام بگم ما خودمان مي تونيم مشكلمون را حل كنيم و بعدا خداي نكرده نتونيم شماتتم كنه
:
تشکرشده 352 در 169 پست
http://www.hamdardi.net/thread-16523-page-20.html
http://www.hamdardi.net/thread-16347.html
این دوتالینک هارو حتما بخون آقای sci و بقیه دوستان خیلی راهکارهای خوب دادن شاید مشکل بچه ها شبیه تو نباشه ولی ریشه همه مشکلات نداشتن مهارت کافیه تو زندگی
الان مهم نیست بابات بگی مهم اینه که مهدی قبول میکنه یا نه بهش زنگ بزن و بگو
من شب ساعت9منتظرتم خونه میخوام خودم وخودت حرف بزنیم بدون دخالت خانواده ها (قاطع برخورد کن نه اینکه حالا تو میخوای ،میتونی بیای یا نه و... نه حرفت رو جور ی بگو که بدونه تو تصمیم گرفتی و میخوای که باهاش حرف بزنی البته منظورم این نیست که از پشت گوشی بزنیشمنظورم همون جمله ای که گفتم بود)
سارابختیاری (سه شنبه 07 تیر 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
سارا اون قبول مي كنه
ولي اولا كه بابام مي آيد
دوما كه نمي دونم اگه دوتايي حرف بزنيم فكر مي كنم دوباره دعوامون مي شه به خدا خسته شدم از دعوا![]()
تشکرشده 352 در 169 پست
قرارنیست به بابات اینجوری بگو (وای یکم سیاست بلد باش دختر)بهش بگو امشب یه کاربراش پیش اومده یا چیز دیگه
ببین لیلاجون ازحالا میگم سعی کن خودت رو برای شنیدن آماده کن چند بار گفتم آرامش وبخشش رو تمرین کن انتظار شنیدن بدترین حرفها و توهین ها رو هم داشته باش چون مطمئنن اونم ناراحته با اولین حرف یا انتقاد جبهه نگیر ودفاع کن بزار حرف بزنه همه این تاپیک رو دوباره بخون خیلی چیزا گفته شده سعی کن تاجائی که میتونی اعتماد به نفس داشته باشی و آرامش رو حفظ کن خوب
درضمن دختر خوب قرارا نیست اینجا لقمه حاضر آماده بزارن دهنت که گلمخودت هم یکم فکر کن ببین شوهرت چطوری چی بگی بهتره به این عادت کن اینجا محل دردل و راهکار گرفتنه
[align=left] تو بایدبخوای که انجام بدی یا نه وچه کاری بهتر انجام بدی
ازته قلبم واست دعا میکنم خیلی دوست دارم ومطمئنم که میتونی چون به نظرم آدم انرژی مثبتی هستی
میتونی توکل به خدا
سارابختیاری (یکشنبه 26 تیر 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
ممنون سارا خيلي خوشحالم كه دوستان خوبي مثل شماها دارم ازصميم قلب دوستت دارم
برام دعا كن مي دونم هم بي سياستم و هم .......................................
برام دعا كن
اينم براي تغيير روحيه: كه ديگه موهاتو نكني مور مورم شد.
تشکرشده 352 در 169 پست
من برات یه دنیا آرامش آرزو میکنم شاید گفتن اینها تو این سایت که علمی جالب نباشه ولی من امتحان کردم جواب میده
یه غسل به نیست حضرت زینب انجام بده (غسل صبر)و دو رکعت نماز حاجت بخون و ازخدا بخواه که بهت صبر وآرامش بده که امشب بتونی راحت حرفات بزنی و راحت بشنوی وآیه فکر کنم 8یا7 سوره یاسین
وجعلنا من بین ایدیهم سدا ومن خلفهم سدا واغشیناهم فهم لا یبصرون رو بخون
منظورم اینه که با خدا یکم امروز خلوت کن وازش بخواه کمکت کنه خواهرم![]()
سارابختیاری (سه شنبه 07 تیر 90)
تشکرشده 768 در 239 پست
با تشکر از سارا که خیلی داری به لیلا خانم کمک می کنی.
لیلا خانم این جمله که من شوهرم الان آماده است و شوهر دارم و ... یه طرف، تمام این حرفها و مشکلاتی که از شوهرت نوشتی یه طرف. گیرم شوهر شما قاتل، روانی ... این حرف بوده که شما زدی؟؟؟؟
خیلی باید رو خودت و رفتارهات کار کنی.
شب نم (یکشنبه 26 تیر 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
سلام دوستان عزيز
ديشب به مهدي زنگ زدم و بهش گفتم منتظرتم تا با هم در مورد زندگي و مشكلاتمون حرف بزنيم ساعت 7 البته اون بدقولي كرد و ساعت 7:40 دقيقه اومد و گفت شركت براش كار پيش اومده بوده بابام ساعت 7:15 اومد من خودم بحث را هدايت كردم و نذاشتم به لوبيا سبز و بادنجان بكشه
خيلي از حرف ها و گلايه هاي مهمم را به مهدي گفتم پدرم بيشتر به حرف هاي ما گوش مي كرد و گاهي كه داشتيم اشتباه مي كرديم به ما گوشزد مي كرد البته كاملا بي طرفانه
خيلي از حرفام را به مهدي زدم و البته خيلي هاش را هم نزدم چون ديروقت شد و بابام ميخواست بره![]()
بعد كه بابام رفت ما ديگه با هم در مورد مشكلاتمون حرف نزديم الان خيلي حرفاي من مونده آخه من حرفام را نوشته بودم راستش نمي دونم حرفام چقدر روي مهدي اثر كرد برام دعا كنيد![]()
از تمام دوستان علي الخصوص سارا جون خيلي ممنونم كه كمكم كردين انشاءاله كه همه دوستان هميشه زندگي شاد و پر از خوشبختي داشته باشند
خواهش مي كنم باز هم راهنماييم كنيد تا دوباره بتونم زندگيم را مثل قديما بسازم مثل دوران نامزدي![]()
ليلا موفق (سه شنبه 07 تیر 90)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)