به جدایی فکر میکنم دیگه تحمل ندارم چه قدر بی خیال بهش میگم این دفعه من بیام هزارتا بهانه میاره که بذار من بیام لعنت به من که تنها کاری که کردم دوشیزه گیم از بین رفت توان چی رو پس میدم از یه طرف تلاش میکنم زندگیم شاد باشه زندگیم خراب نشه از یه طرف یه حرفی که میزنه تمومه انگیزه هام از بین میره بهش میگم بذار این دفعه من بیام پیشت تنها باشیم بعد 8 ماه ازدواج احساس کنم واقعا متاهلم میگه بذار من بیام کلی کار نکرده دارم 2بار دیگه اومد کار نداشت الان یادش افتاده کار داره میگه وجدانم اجازه نمیده مادرم غصه بخوره که من واسه 48شعله ندم خودش که ازاده چرا ازادیو از من گرفته واسه کدوم کارش غصه بخورم وجدانش اجازه میده زنش غصه بخوره







وقتی حس میکنم خدا داره تلاشهای منو میبینه وقتی فکر میکنم خدا هم منو همراهی میکنه بهم انرژی میده
زندگی با همین پستی بلندیش قشنگه

علاقه مندی ها (Bookmarks)