تازه ازدواج کرده بودیم ، برای تعطیلات عید نوروز بود به یکی از روستاهای اطراف که بستگان پدری همسرم اونجا بودن رفته بودیم.
بعد از ظهر پنجشنبه ای برای زیارت اهل قبور رفته بودیم ، برخی از قسمتهای قبرستان بر روی بلندی بود و حالت تپه ماهور داشت.
طبق معمول دست در دست هم داشتیم و کیفور بودیم ،تو حال و هوای خودمون بودیم ، شاد و شنگول از این قبر به اون قبر می رفتیم و بعد از معرفی متوفی از سوی همسر (البته بعضی از اونها رو هم ایشون نمی شناخت فقط می دونست از بستگان پدریش هستن) فاتحه می خوندیم .
اما غافل از این بودیم که در اون روستا همه مارو می شناسن(من هم که اولین داماد خانواده ، داماد بزرگه خانواده ....) و انگشت نما شده بودیم ...... خلاصه شب که خونه پدر بزرگ بودیم و همه عموها و عمه ها و... بودن موضوع رو پیش کشیدن و البته کلی خندیدیم .
اما تازه فهمیدیم که بایست بیشتر مواظب خودمون باشیم ، همه جا دستمون تو دست هم باشه بجز برخی مکانهای خاص مثل قبرستون !!!!!





پاسخ با نقل قول
رفتم نشستم وزیر چشمی دلبندم را نگاه میکردم که چطور داره شام را آماده میکنه حس خیلی خوبی بود.شام که حاضر شد سفره را پهن کرد وباهم نشستیم سر سفره.آخ باورتون نمیشه خوشمزه ترین غذایی بود که تا حالا خورده بودم داشتم انگشتام هم باهاش میخوردم اینقدر با اشتها غذا میخوردم وادا در اوردم که دلبندم دست از غذا خوردن کشید و فقط من را تما شا کرد.اخ که چقدر نگاهش دیدن داشت.

بهم گفت: فقط اومده بودم تولدت رو تبریک بگم برگردم 
خلاصه وقتی از حوضه بیرون اومدمو چشمای منتظرشو دیدم یه حس قشنگی بهم دست داد.الانم با همه مشکلاتی که برام پیش اومده با این خاطره احساس خوبی بهم دست میده

علاقه مندی ها (Bookmarks)