ممنون از همتون. نوشته های شما خیلی به من کمک میکنه خیلی دلم میخواد که عملیشون کنم. از خدا هم میخوام که بهم کمک کنه. من فهمیدم که باید این مسائل رو رعایت کنم: اول اینکه تا مجبور نشدم بهش زنگ نزنم. باهاش خوب صحبت کنم (اونجوری که دوست دارم باهام صحبت کنه)، بهش توجه داشته باشم، به خودم برسم، حرفامو طوری بزنم که براش خوشایند باشه مثل اینکه بهتر نیست بیای خونه باهم باشیم یا من دوست دارم اینطوری باشه یا با هم بریم بهتره و ...از همه مهمتر نباید عصبانیتمو نشون بدم ولی من فقط یاد گرفتم مثل مامانم با داد و بیداد حرفمو جلو ببرم که آخرشم به هیچ جا نمیرسه!
یه نفر بهم میگفت من نمیدونم از زندگی چی می خوام خوب من دنبال آرامشم و دوست دارم که اون هم تو خونه به آرامش برسه و بهش بفهمونم که آرامش توی خونست. خیلی دوست دارم که توی مدت 2-3 ساعتی که توی خونست دعوا و جر و بحث نکنیم . واقعا" نمیدونم از پس همه اینکارها بر میام یا نه این آخر هفته ای سعی کردم خوب باشم و کمی راحت ترم خودش بهم زنگ زد و برنامشو گفت این که کجاست و کی میاد اون لحظه خیلی آروم میشم ولی دوباره اون افکار میاد سراغم که نکنه داره دروغ میگه. خیلی سخته. خواهش میکنم بازم راهنماییم کنید تا از شر این افکار رها بشم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)