بنده اینجا دارم مبتلا به یکسری تناقضات میشوم: ببینید مثلا من بارها شنیده ام که جهان را نمیتوان تغییر داد و برای آنکه بهتر با محیط اطرافمان بتوانیم تعامل داشته باشیم و کارهامون پیش بره و دپرس هم نشیم باید خودمان را با دنیا و با دیگران سازگار کنیم و این یعنی اینکه موانع بزرگی وجود داره که ما باید درست عین اون کک مورد آزمایش پرش مان را تا ارتفاع خاصی کنترل کنیم و توقعاتمان را تا حدی پایین بیاوریم: حالا این سازگاری است یا آموختن درماندگی؟ نمیدانم!. حالا البته مفهوم درماندگی آموخته شده را فکر کنم به درستی میدانم و مثالش هم مثلا اینکه ما فکر کنیم که چون یکسری تلاشهای ما در یک زمینه خاصی و برای رسیدن به هدف مشخصی نتیجه نداده پس دیگر دست از هر تلاشی به طور کل یا برای رسیدن به آن هدف خاص برداریم حتی در مواقعی که ممکن است هیچ مانعی هم سر راه ما نباشد. اما من کسانی را میشناسم که در زمینه های دیگری همین ویژگی را دارند: مثلا خانواده ای پدر سالار که دو فرزند یکی آنکه اکثر حرفها و رفتارهی پدر را چه درست چه غلط قبول کرده و روی آن حرفی نمیزند حتی در مورد تحصیل و ازدواج و غیره هم برایش تصمیم گرفته اند و این آدم در آینده با دیگران هم معمولا سازگاری دارد و مورد به به و چه چه است و کم تر چالش ایجاد میکند و موانع را قبول دارد و فراتر از آنها پیش نمیرود. اما فرزند دوم همان خانواده با مانع به کرات برخورد میکند و باز هم آنقدر برخورد میکند که یا برایش مجبور میشوند بردارند یا خودش مانع را دور میزند و یا متوجه میشود که مانع نیست و اتفاقا خیلی جاها موفق هم میشود اما این آدم اینجا رفتارهاش مورد قبول خیلی ها نبوده و ناسازگار تلقی میشه درست مثل اون فیله که وقتی بزرگ شده بخواد طنابش رو بکنه و بره اما خوب این مطلوب اون فیلبان یا نگهبان و مسوولین و اینا نیست. و اینجا بنده یاد خودم می افتم که در یک جاهایی موانع را نپذیرفتم و به بیرون پریدم اما دیگران دوست داشتند که بنده خیلی کنترل شده و محدود حرکت کنم و برای همین یک جاهایی واقعا پوستم کنده شد و در حال حاضر می بینم آنهایی که محدودیتها را راحت پذیرفتند خیلی جایگاه بدی هم ندارند. شاید بهتر باشد بگوییم در جوامع فرد گرا که یک مقداری آدم اجازه دخالت بیشتری در امورات خود دارد ( بیشتر به لحاظ هنجارها و عرف جامعه منظورم هست نه به لحاظ سیاسی) میتوان درماندگی را نیاموخت؛ اما وقتی مجبور باشی خیلی خودت را سازگار کنی با همه چیز! خوب این یعنی درماندگی و واقعا هم انرژی زیادی میبرد و هزینه زیادی دارد که بخواهی امتحان کنی که مانع هنوز هست یا نه! مثل اینکه دو سال برای دکترا درست بخوانی اما بعد ببینی دانشگاه مورد نظرت فقط یکسری آدمهای خاص خودشونو بعد از طی یکسری کلاسها و یک امتحان فرمالیته از همانها فقط قبول میکنند! این درماندگیها را باید از همون اول آموخت و رفت سراغ یه کار دیگه چون معلوم نیست اون موقعیکه آقایون هوس میکنند مانع رو بردارند دیگر در تو نای پریدن مانده باشد!







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)