ميدانيد گاهي آدم دلش ميخواهد نباشد ديگر . بعد گاهي اين «گاهي»ها هي زياد ميشوند . آنقدر زياد ميشوند كه ديگر گندش را در مياورند . به خودت ميايي ، ميبيني زل زده اي به سقف ، يا نگاهت روي ديوار است . آن هم ديوار چسبناك . فكرت كه ميخورد بهش ميچسبد . بعد بايد با كاردك جدايش كني .. لباب كلام اينكه اصولن خيره شدن به هر چيز از نشانه هاي همين زياد شدن «گاهي»هاست .
حالا يك چيز ديگر ! ببينيد . ساده است . من گير كرده ام . آن لالوها {وسط مسط ها} گير كرده ام . بيشتر هم صلاح نيست كه بگويم و بدانيد . همين قدر بدانيد كه من گير كرده ام . ميخواهم يك چيزي را بپرسم . ببينم ، اگر آدم يك دستنوشته اي باشد كه روزي سي بار و چهل بار بخواندش ، اين معنيش چيست ؟ يعني نه اينكه بردارد و بخواند و وسطهاش يك خميازه اي هم بكشد ها ، نه ، اينكه ميگويم بخواند ، يعني قشنگ بنشيند كار تدقيقي بكند روي نوشته . بعد به يك جايي كه ميرسد هم يكهو اشك جمع شود در چشمهايش انگار نه انگار كه اين بار سي ام است يا چهلم . اين را من معنيش را كه بفهمم حل است ديگر . يعني ديگر از اين نوشته ها اين جا نميبينيد .








علاقه مندی ها (Bookmarks)