با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود …
] بر همه یاران همدردی درود ! [
با آمدن بهار که همه چیز خوب نمی شو د . می شود ؟! دردهایمان که ساکت نمی شو ند . می شو ند؟!
به قول محمد علی بهمنی (شاعر و ترانه سرای معاصر) :
"هوا دو نفره هم که باشد
جمعیتی در من است
که آسوده ام نمی گذارد"
اما می توانیم حال و هوا و احساسهایی را تجربه کنیم که فقط در فصل بهار قابل تجربه اند و به تمام معنا بهاری اند . همچنان که خیلی از احساسهای دیگر فقط در فصل های دیگر قابل تجربه اند و در بهار دست نا یافتنی هستند . درست مانند همان احساس نوستالوژیک که فقط در خلوت پاییزی نیمکت یک پارک حس می شود و ما را به غربت یک احساس شاعرانه می برد . فکر می کنم که هر فصلی به ما امکان تجربه حسهایی را می دهد که در فصل های دیگر امکان تجربه اش وجود ندارد. احساس های تابستانی، احساسهای پاییزی ، احساسهای زمستانی و حالا هم فصل تجربه احساس های بهاری ...
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی نوشی زجام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
"فریدون مشیری"








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)