سه ماه خانه پدرم بودم هر از گاهی میومدم به خونه سر میزدم اون رو هم گاهی توی خونه میدیدم
دلم برای بچه ام می سوخت دلم می خواست شوهرم بگه دوستم داره و بیاد دنبالم
نیومد
شوهرم نسبت به من و دخترم بی تفاوت شده بود نصفه شب من تنهایی دخترم را به دکتر می بردم اون همش خواب بود
مرتب بهم دروغ میگفت اعتمادم ازش سلب شده بود
خدایا یه سئوال ازت دارم چرا دوستم نداشت
چون اون هم مثل خودت بچه سال بود و احساسی عمل کرد
چرا از من فراری بود
از تو فراری نبود نمی توانست مسئولیت پذیر باشد
چرا به دعاهام جواب نمیدی
به وقتش جواب داد...ممنون خدا
خدایا من که دوسش دارم مثل همون اول
دوستش دارم؟ نمی دونم ؟ دوست داشتن یعنی چی ؟ چه چیزش رو دوست داشتی؟
قیافه اش؟ تیپش؟ صداش؟ رنگ چشماش؟دوست داشتن یعنی ظاهر؟
چرا از من متنفر هست
چون با تو خیلی فرق داره چون شما اصلا هماهنگی باهم ندارید چون هردوتاتون با بچه بازی هایتون و بیشتر اون با لجبازی اش نگذاشتید زندگی مشترک شکل بگیره
خداجون کاش شماره نفسهام دست خودم بود کاش گناه بچه ام گردنم نمی افتاد
اون وقت که هرکسی یه مشکل واسش پیش میومد زود خودش رو می کشت
چرا چرا چرا
دلم می خواد از اسمون بپرم بی وزنی خیلی حس قشنگی باید باشه
چرا از آسمون؟
الان که دیگه زیر فشار نیستی
الان بی وزن بی وزن هستی
پرواز کن
علاقه مندی ها (Bookmarks)