سلام دوباره به همه شما دوستان خوبم.....
خب خوشحالم که جریانات زندگی منو به جایی برد تا بتونم تاپیک مورد علاقه ام را ادامه بدم...
امشب نمی خوام از بیمارستان و ..بگم ..می خوام از خاطره ای بگم که شب قبل برای دلبندم تعریف کردم و هرگز گمان نمی کردم روزی بتونم براش تعریف کنم ولی خب به لطف خدا و شما دوستان شد.....
اون خیلی لذت برد..نمی دونم شما چی در موردش فکر می کنید ولی من می نوسم و باز تاکید می کنم کاملا واقعیست......
روزهای آخر اینترنی بود و من بسیار هراسان از اینکه تا چند روز دیگه من تبدیل میشم به کسی که همه مسئولیت کارهام با خودمه....
تصمیم گرفتم شب های آخر کشیک اگر خیلی هم خسته باشم نخوابم و تا صبح توی حیاط بیمارستان بشینم و به محیط اورژانس و جاهایی که 5 سال توش رفتم و آمدم با دلبندم آشنا شده و ازش جدا شده بودم را در ذهنم حک کنم و برم...
کارهامو کردم.اورژانس خالی بود....
رفتم روی نیمکت ها روبروی اورژانس نشستم.همه جا سرشار از سکوت دهشناکی بود و من تنها و غمگین به اطرفم نگاه می کردم و سعی می کردم همه چیز را در ذهنم حک کنم..شاید آخرین باری بود که آنجا را می دیدم...
در سکوت مبهم خودم به رفتن و آمدن مردم و آمبولانس ها نگاه می کردم و مبهوت آن همه هیاهو بودم..نفهمیدم کی ساعت 2صبح شد..کم کم خلوت می شد و آرام آرام خواب بستر خودش رو بر روی بیمارستانی که من روزگاری در آن گذرانده بودم پهن می کرد...
ساعتی گذشت و هیچ کس جز من بیدار نبود.همه جا سامت بود و حتی صدایی از اورژانس نمی امد...
و من تنها روی نیمکتی نشسته بودم و به آن همه روزها که رفته بود می اندیشیدم...
ساعت 4 صبح شد که مدیر کشیک با نگهبان طرفم آمدند..
گفتند چرا استراحت نمی کنید؟
گفتم کشیک آخره و می خوم هیچ لحظه ای از دستم نره..تو این 7 سال هیچ زمان وقت نکردم ببینم تو کجا کار کردم...
یکیشون گفت ..چیزی می شنوید؟
گفتم همه جا سکوت مطلق است..
گفتند نه دقت کن..
و ادامه داد:
در این درختروبروی اورژانس پرنده ایست که شب ها طرف ساعت 4 شروع به نجوا می کند و پرنده دیگری از داخل درخت روبروی بخش شفا(بخش سرطان) پاسخ می دهد.می گفتند مدت هاست شب ها اینها با هم نجوا می کنند..
باور نمی کنید دقت کردم...دوستان پرنده ای به زیبایی بسیاری از درخت آواز سر می داد و به محض سکوتش آن پرنده دیگر پاسخ می داد..شاید تا طلوع افتاب طول کشید و من چقدر دلم می خواست بدونم این دو عاشقند؟چرا یکی کنار دیگری نمی رود؟زحمت فقط یک پرواز بود که هیچ کدام همت نمی کردند...
کم کم انسان ها پدیدار شدند و من با همه تلاشم نتوانستم صدای ان دو پرنده را دوباره بشنوم و همه زیبایی خلقت زیر پوست خشن زندگی ماشینی محو شد....
آن شب من واقعیت های زیادی را دیدم ..و آن شب زیباترین کشیک زندگیم را دادم..زندگی که توانستم زیبایی خالق را ببینم..
اینکه گاهی عاشقان خیلی نزدیکند و در عین حال دورند..مثل من و....
اون روزها گذشت و گذشت ..من نفهمیدم آن دو پرنده بهم چه گفتند ولی وقتی دیشب برای او که همیشه دوستش دارم تعریف کردم می گفت خوشحالم که ما مثل اون دو پرنده نبودیم و با اندکی تلاش تونستیم بالهامونو دوباره بهم نزدیک کنید..
و من غرق خوشبختی که زیباترین خاطره کشیکم را برای کسی که به خاطرش صبح های زیادی نجوا کردم تعریف کردم و غرق نشاط که خداوند هجران مرا دائمی نکرد.....
من مطمئنم ان دو پرنده هم لان بالهایشان کنار هم است و دیگر نجوای شبانه شان را برای دیگران سر نخواهند داد درست مثل ما...
این بهترین کشیک زندگیم بود..بهترین کشیکم..
خدایا ممنونم..
دوستت دارم...









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)