به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 42

Threaded View

  1. #37
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: **یاد باد آن روزگاران , یاد باد**



    سلام دوباره به همه شما دوستان خوبم.....

    خب خوشحالم که جریانات زندگی منو به جایی برد تا بتونم تاپیک مورد علاقه ام را ادامه بدم...
    امشب نمی خوام از بیمارستان و ..بگم ..می خوام از خاطره ای بگم که شب قبل برای دلبندم تعریف کردم و هرگز گمان نمی کردم روزی بتونم براش تعریف کنم ولی خب به لطف خدا و شما دوستان شد.....
    اون خیلی لذت برد..نمی دونم شما چی در موردش فکر می کنید ولی من می نوسم و باز تاکید می کنم کاملا واقعیست......




    روزهای آخر اینترنی بود و من بسیار هراسان از اینکه تا چند روز دیگه من تبدیل میشم به کسی که همه مسئولیت کارهام با خودمه....
    تصمیم گرفتم شب های آخر کشیک اگر خیلی هم خسته باشم نخوابم و تا صبح توی حیاط بیمارستان بشینم و به محیط اورژانس و جاهایی که 5 سال توش رفتم و آمدم با دلبندم آشنا شده و ازش جدا شده بودم را در ذهنم حک کنم و برم...
    کارهامو کردم.اورژانس خالی بود....
    رفتم روی نیمکت ها روبروی اورژانس نشستم.همه جا سرشار از سکوت دهشناکی بود و من تنها و غمگین به اطرفم نگاه می کردم و سعی می کردم همه چیز را در ذهنم حک کنم..شاید آخرین باری بود که آنجا را می دیدم...
    در سکوت مبهم خودم به رفتن و آمدن مردم و آمبولانس ها نگاه می کردم و مبهوت آن همه هیاهو بودم..نفهمیدم کی ساعت 2صبح شد..کم کم خلوت می شد و آرام آرام خواب بستر خودش رو بر روی بیمارستانی که من روزگاری در آن گذرانده بودم پهن می کرد...
    ساعتی گذشت و هیچ کس جز من بیدار نبود.همه جا سامت بود و حتی صدایی از اورژانس نمی امد...
    و من تنها روی نیمکتی نشسته بودم و به آن همه روزها که رفته بود می اندیشیدم...
    ساعت 4 صبح شد که مدیر کشیک با نگهبان طرفم آمدند..
    گفتند چرا استراحت نمی کنید؟
    گفتم کشیک آخره و می خوم هیچ لحظه ای از دستم نره..تو این 7 سال هیچ زمان وقت نکردم ببینم تو کجا کار کردم...
    یکیشون گفت ..چیزی می شنوید؟
    گفتم همه جا سکوت مطلق است..
    گفتند نه دقت کن..
    و ادامه داد:
    در این درختروبروی اورژانس پرنده ایست که شب ها طرف ساعت 4 شروع به نجوا می کند و پرنده دیگری از داخل درخت روبروی بخش شفا(بخش سرطان) پاسخ می دهد.می گفتند مدت هاست شب ها اینها با هم نجوا می کنند..
    باور نمی کنید دقت کردم...دوستان پرنده ای به زیبایی بسیاری از درخت آواز سر می داد و به محض سکوتش آن پرنده دیگر پاسخ می داد..شاید تا طلوع افتاب طول کشید و من چقدر دلم می خواست بدونم این دو عاشقند؟چرا یکی کنار دیگری نمی رود؟زحمت فقط یک پرواز بود که هیچ کدام همت نمی کردند...
    کم کم انسان ها پدیدار شدند و من با همه تلاشم نتوانستم صدای ان دو پرنده را دوباره بشنوم و همه زیبایی خلقت زیر پوست خشن زندگی ماشینی محو شد....

    آن شب من واقعیت های زیادی را دیدم ..و آن شب زیباترین کشیک زندگیم را دادم..زندگی که توانستم زیبایی خالق را ببینم..
    اینکه گاهی عاشقان خیلی نزدیکند و در عین حال دورند..مثل من و....
    اون روزها گذشت و گذشت ..من نفهمیدم آن دو پرنده بهم چه گفتند ولی وقتی دیشب برای او که همیشه دوستش دارم تعریف کردم می گفت خوشحالم که ما مثل اون دو پرنده نبودیم و با اندکی تلاش تونستیم بالهامونو دوباره بهم نزدیک کنید..
    و من غرق خوشبختی که زیباترین خاطره کشیکم را برای کسی که به خاطرش صبح های زیادی نجوا کردم تعریف کردم و غرق نشاط که خداوند هجران مرا دائمی نکرد.....
    من مطمئنم ان دو پرنده هم لان بالهایشان کنار هم است و دیگر نجوای شبانه شان را برای دیگران سر نخواهند داد درست مثل ما...



    این بهترین کشیک زندگیم بود..بهترین کشیکم..
    خدایا ممنونم..
    دوستت دارم...

  2. 6 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (چهارشنبه 21 اردیبهشت 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  3. همسرم روزه نمیگیرد چه برخوردی با او داشته باشم
    توسط ghalam63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه 09 مهر 90, 14:57
  4. نظر در مورد وزن همسر
    توسط sina.sina11 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مرداد 90, 04:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:27 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.