سلام بی دل عزیز
مو طلایی از ریز این قضایا با خبر نیست
ولی وقتی عضو تالار شد و مشکلش رو گفت خیلی راحت شد
حرف هایی که به من نمی تونست بگه
اون از اصل قضیه هیچ چیزی نمی دونه ولی از ابراز احساسات در اینجا خیلی خوشحال میشه
مخصوصا که دوستان لطف می کنند و برایش قصه می گذارند
در مورد صبر هم که گفتی من الان خیلی صبور شده ام ولی از این وضعیت خسته ام توی برزخ گیر کرده ام
خیلی دلم می خواهد قضیه سریع تر به یه پایانی برسه
مسلما پایان تلخ از بی پایانی بهتر هستش
حالا یا این وری یا اون وری بالا خره مشخص میشه
البته دلتنگی های من کاملا طبیعی هست
ولی کنترل زندگی ام دستم هست
توی این هفته دخترم با پدرش ارتباط برقرار کرد البته دورادور باعثش من بودم
اولین باری که دخترم به پدرش زنگ زد بعد از تلفنش دخترم توی بغلم گریه کرد
که این ناشی از احساسات درونی اش بود و تخلیه کرد
بعد از اون دوبار با پدرش بیرون رفت
البته چهارشنبه موضوعی پیش اومد که دلیلی برای بیان کردنش ندارم ولی خیلی ناراحتم شدم
احساس دیروزم هم ناشی از همون بود
در کل من با دعا آروم می شوم
الان اصرار روی مسئله خاصی ندارم که حتما آشتی کنیم بلکه از خدا خواستم اگه صلاح من در جدایی هست خدا طاقت و تحملش رو هم به من بده و فرج و گشایشی برایم ایجاد کنه
می گن خدا هر کسی رو که دوست داره دیرتر بهش جواب می ده تا صدایش رو بیشتر بشنوه
فکر کنم من از اون دسته باشم:D








:D
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)