يكي بود يكي نبود يه پسري بود كه هيچ تجربه اي در ارتباط با دخترها نداشت با خواست خانواده دو طرف رفت خواستگاري بعد يواش يواش توي قلبش لانه كرد عشق و علاقه پسره 21دختره 16 اوج جواني ديگه بهر يه فصل نبود رويا بود آواز پرنده ها ترانه بود !با هم رسمي و يواشكي قول و قرارها گذاشتند و رويا ها ساختند ولي بعد از يكسال تفاوتها و اختلافها البته با حمايت و هدايت خيليها كه دشمن عشق و پاكي بودند و بي تجربگي دختر و پسر شروع شد و ...ديگه زندگي جهنم شده بود و دنيا يه قفس و چون فاميل بودند هر جا ميرفتند فكر ميكردند همه فقط اونها را نگاه ميكنند و...ولي يه روز پسر با دختر نشستند و با صداقت حرفها را زدند و پسر براي اولين بار سيگار كشيد و گوش كرد و دختر گريه كرد وپسر حرف زد !و تمام.اگر كسي ميگفت به پسر كه آرزوت چيه ميگفت : مرگ ! و اگر ايمان پسر نبود شايد او خودكشي ميكرد ولي زمان گذشت و بهار هاي ديگري اومدند و پسر موند و بهش ثابت شد كه خدا خيلي دوستش داشت چون اگر با اون دختر ازدواج كرده بود حتي ايمانش هم نميتونست جلوي مرگ اون رو بگيره ! و وقتي ابرها كنار رفتند و آسمان روشن شد راه مكه و تركستان معلوم شد ! ولي وقتي ابرهاي غصه و غم هست راه گم ميشه .فقط يه عصاي جادويي كارسازه عشق صبر اميد(عصا) به معناي واقعي و الهي!








علاقه مندی ها (Bookmarks)