سلام، راستش می خوام بگم که تمام این رفتارها از فشارهای روانی زیادی هست که به یه مرد وارد میشه و همین طور نداشتن مهارتهای لازم و کافی برای برقراری ارتباط بین همسران و اگر بخوایم اون طرف رابطه رو هم بگیم، میشه، پرتوقع بودن ( که البته همیشه به معنای توقع زیادی داشتن در مادیات نیست، میتونه شامل توقع زیادی داشتن در ارتباط و نوع احترام و برخورد هم بشه، که یک زن از همسرش داره)، متاسفانه لج بازی های کودکانه ای که بسیاری از ما دخترخانوم ها داریم و بی سیاست و بی تدبیر بودن ما، دوست داشتن زیادی دو طرف ، یعنی من احساس می کنم که اگر دو نفر همدیگر رو نخون، اصلا براشون مهم نمیشه که چه برخوردی یا چه رفتاری توی جمع و خلوت طرف مقابل انجام داده که بخوان سر اون با همدیگه دعوا کنن، همین طور غرور کاذبی که دو طرف دارن و فکر می کنن که برای یه رابطه لازمه!
من همه ی اینها رو به عینه تجربه کردم و الان که حدود یک سال و پنج ماه از زندگیم زیر یه سقف با مردی که شاید کم و بیش این خصوصیات همسر شما رو داشت، می تونم به جرات بگم که خوشبخت ترین زن دنیا هستم!
باورت نمیشه اگر بهت بگم که شرایط شما خیلی خیلی بهتر از ما هست، من شب عروسیم از اینکه با همچین مردی وارد زندگی مشترک شدم، وحشت داشتم، نمی دونی وقتی از تالار برگشتیم خونه ی مامان اینها تا خداحافظی کنم و بریم خونه ی خودمون من چقدر گریه کردم، نه بخاطر اینکه از مادرم یا پدرم جدا میشم، بخاطر اینکه دارم به دنبال آینده ای میرم که هیچ امیدی به اون ندارم و تماما با شک و تردید و وحشت داشتم میرفتم، و می خواستم داد بزنم که نمی رم، نمی خوام!
یک هفته قبل از مراسم وقتی قرار بود که فرداش بیان و جهازم رو ببرن، به همسرم جلوی خانواده ام گفتم: که نمی خوام باهات زندگی کنم، من طلاق رو میخوام، همسرم جدی نگرفت، به مادرم گفتم: هیچ کسی حق نداره که فردا به وسایل من دست بزنه! همسرم رفت سراغ مادرم و خواهرم که این چه حرفیه که میزنه! و مادرم که در جریان روابط دمدمی مزاج گونه من و همسرم قرار داشت و دائم می دید من با همسرم سر هیچ و پوچ یا قهریم، یا من گریه کردم، یا داریم دعوا می کنیم به همسرم گفت: هر چی خودش بگه و تو باید اون رو راضی کنی، چون با شماهاید که باید بتونید با هم زندگی کنید!
باورت میشه بعد از جهازبرون، من دو روز مونده به عروسی باز می خواستم از همسرم جدا شم! اون شب توی خونه ی خودمون، توی خونه ی آرزوهامون، با هم بودیم که من ازش خواستم که تا اتفاقی نیافتاده از هم جدا شیم!
نمی خوام بگم که این حوادث و اتفاقات عادی هست و طبیعی!
می خوام بگم که اگر زن و مرد بخوان،می تونن از اون جا به این جا برسن! می تونه به خاطر هم گذشت کنن! می تونن خیلی خیلی خونسردانه با هم صحبت کنن و خواسته و نیازهاشون رو بدون اینکه همدیگر رو متهم کنن، به هم بگن و می تونن تغییر کنن، به شرط اینکه این نگه، اول باید اون عوض شه، اون یکی هم بگه اول باید تو عوض شی!
و البته همه ی اینها به میزان علاقه ی دو طرف به زندگی شون و همین طور به خصوصیات اخلاقی طرفین، سن شون، دیدگاه شون به زندگی و صد البته به انعطاف پذیری طرفین بستگی داره و یه راهنمای خوب و دلسوز که کمک حال باشه!
من ازت می خوام که شرایط همسرت رو درک کنی و دقیقا لم همسرت دستت باشه که چی آرومش میکنه، اینکه چه رفتاری اگر از شما سر بزنه ، همسرت آروم تره! یا نه بیا از اینجا شروع کنیم که شما تا یه مدت هیچ کنشی، هیچیه هیچی، یعنی شما عامل عصبانیت همسرت نباشی! حتی! حتی ! اگه حق با شما بود و باید کوتاه می اومدید. البته به شرطی که با زیرکی باشه، یعنی جوری که به غرور مردتون برنخوره که شما کوتاه اومدید یا نه دو روز دیگه که دعواتون شد برگردید بگید فلان موقع کوتاه اومدم مثلا پررو شدی!
دوباره بهت سر می زنم![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)