سلام خوب هستین؟
بابت تأخیرم در پاسخ دادن معذرت می خوام ، راستش می اومدم و به تاپیک سر می زدم و هر بار هم می خواستم پاسخ بذارم ، اما دل و دماغ توضیح و یادآوری این حس و حال این روزهام رو نداشتم ؛ معذرت.
شاید نتونم خوشحالی خودم رو از این که حداقل یکی تو این دنیا نگران کار و بار منه نشون بدم اما حداقل میتونم و می خوام از شما خواهر خوبم بابت دلگرمی هاتون صمیمانه تشکر کنم و بگم خیلی خیلی خوشحالم.
راستش اتفاق خاصی نیفتاده یا بهتر بگم اتفاقی که شما از اون بی خبر باشین نیفتاده
آها امتحان باکتریولوژی رو هم خوب دادم اما نه خوبِ خوب!!
فردا امتحان فیزیولوژی دارم از 8 قسمت فقط 3قسمت خوندم!!!!!!محاله از این یکی جون سالم در ببرم
این که می گم دارم دیوونه میشم اصلا شوخی نیست! هیچکس بهتر از من حال و هوای من رو نمی دونه
(اصراری ندارم که خودم رو افسرده نشون بدم حتی به این کار نیازی ندارم مثل خیلی ها هم نیستم که احساسی فکر کنم ، بالاخره به خاطر رشته ام که شده دو واحد روانشناسی هیلگارد رو پاس کردم و این چیزها رو خوب می فهمم!!) - (ضمنا اونقدرا هم تابلو نیستم که اون دختر خانم متوجه افکارم بشن:D!!!! در ضمن تو کلاس ما با گذشت سه ترم روابط پسرها و دخترها وخیمه و دریغ از حتی یک سلام پس از 1.5 سال!!!!! پس محاله به گوش ایشون برسه!!!!)
یه دانشمند میگه: عشق یه حادثه ی ناگهانی نیست ، بلکه یه روند جریانی است.
و من هم ذره ذره دارم غرق میشم ؛ به خدا اینقدر دوست دارم مثل قبلا خودم بشم ، مثل همیشه انرژیک ، مثل دوستام بی خیال! نمیشه که نمیشه!
این روزها داشتم به این فکر می کردم که من با هیشکی مشکلی ندارم و مشکلم خودم هستم! خودم! من همیشه تو مشکلات تنها بودم تو همه ی مشکلات زندگیم ، تو کنکور و ........ و حتی توی این مشکلم!
آخه تو رو خدا شما قاضی باشین ، مگه من چند سالمه؟ مگه چقدر تجربه دارم؟ چقدر میتونم تجربه داشته باشم؟ یا تجربه بکنم؟ که باید اینطوری همیشه تک و تنها باشم!
به خدا دیگه اینجاش رو نمی تونم ، آخه نه تجربه اش رو دارم و نه اجازه ی تجربه ی کردن دارم! هر حرکتی نادرستی جبران ناپذیره و من نمیخوام از دستش بدم
خیلی تنهام!
با توصیه های شما واقعا متعاقد شدم که به مادرم بگم!
اولش خیلی میترسیدم چون واقعا نه شیوه ی گفتنش رو می دونم و نه می دونم چه عکس العملی خواهند داشت و نکتهی مهم تر برای معرفی ایشون به خانواده ام باید درباره ی ایشون اطلاعات کافی و مهم زندگی رو داشته باشم اینکه در چه سطح فرهنگی-اجتماعی-اقتصادی هستند در آخر هم به این نتیجه رسیدم که در صورت موفقیت آمیز بودن(با فرض عدم وقوع جنگ و دعوا!!!!!!!!!!!!!!!!!) حقیقتا آن چنان کاری از مادرم ساخته نیست! ضمن اینکه (علی رغم گفته ی شما) سن ، هنوز در خانواده ی ما از مهم ترین مسائله!
راستش من در این قضیه انتظار آنچنانی برای برآورده شدن ندارم فقط صرف اینکه بدونم ایشون چه نظر یا احساسی نسبت به من دارند و اینکه تا ترم آخر کس دیگه ای در کار نباشه برای من کافیه! همین!
چه کسی و کی و چه جوری می خواد اینارو بفهمه؟؟؟؟
آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته / بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته
در این موارد گفتنی زیاد دارم و فکر می کنم الآن هم از حوصله ی شما خارجه و هم من حضور ذهن ندارم!!!!
فقط خوبی اش اینجاست که یه جورایی فهمیدم خدا خیلی منو دوست داره که من اینقدر قوی ام ، بدون هیچ کمکی تا اینجا اومدم از اینجا به بعد هم کمکم می کنه که با مشورت با دوتانی مثل شما همچنان بدون لغزش به راهم ادامه بدم
در آخر یه بار دیگه از شما بابت پیگیری مشکلم ممنونم ، والله این روزها کمتر کسی پیدا میشه برای دیگران دل بسوزونه و من قدر این دلسوزی رو خوبِ خوب می دونم و تشکر می کنم ضمن اینکه خیلی خوشحالم
مث همیشه منتظرم
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد / عجب است محبت من که در او اثر ندارد
غلط است اینکه گویند،دل به دل راه دارد / دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد[/font][/font][/font][/size][/size]







محاله از این یکی جون سالم در ببرم


علاقه مندی ها (Bookmarks)