سلام به تمامی دوستان عزیزی که لطف کردن نظرشون رو درباره این مسئله گفتن.
حقیقت اینه من میدونم احتیاج به شناخت بیشتری دارم وحتما باید برای تصمیم گیری پیش مشاور برم تا اونجا هم که از این اقا خبردارم ایشون هم موافق رفتن به پیش مشاوربرای حل مشکلات و ازدواج .. هستن. میدونین اینکارو فعلا میخوام بذارم بعد از اینکه حداقل خانوادهامون موافقت کردن واگه وارد مرحله جدیدی شدیم سراغ مشاور برم .من معمولا ادم منطقی هستم واین شاید بارزترین صفت من از دید ایشون (وجتی دیگران) هست.در مورد سن ایشون28 سالشون هست و تا اونجا که من میدونم اونطور نیست که اعتیاد جنسی داشته باشه طوری که نتونه خودشو کنترل کنه . من واقعا فقط الان فکرمیکنم ایشون میتونه به من تعهد بده ؟(فقط خدامیدونه )
من میخوام اگه هستم تا اخر باشم به خودش هم گفتم فکراشو بکنه نمیخوام فردا تو خیابون رد شیم با دیدن عشق قدیمی یا.. برگرده سرخونه اول. یه بار ازش پرسیدم تو حاضر بودی با شخصی که ارتباط جنسی باهاش داشتی ازدواج کنی گفت اره اگه اون شخص فاکتورهای لازم رو برای زندگی داشت ازدواج میکردم . اما نمیدونم اگه اون خانوم با شخص دیگه ای غیر از ایشون ارتباط جنسی داشت باز این حرفو میزدیا نه؟؟ این جز سوالایی که باید بپرسم. درمورد توانایی خودم اینومیدونم که دراینده من تمام تلاشمو برا ی زندگی ام انجام میدم چه با ایشون چه بدون ایشون . گفتم ظاهرا قضیه اینه که ایشون عاشق بچه و خانواده و.. هستن عاشق رفت وامدهای خانوادگی اما واقعیت اینه که اینها خیلی دلیل محکمی نیست شاید اگه میدونستم خدا ترس هست تردید هم کمتر میشد راستش من همیشه فکرمیکردم حتی اگه یه نفر رابطه داشته (غیر از ادمای ریاکار که کارشون اینه ونمگین که چیکارااا کردن...) شاید حجب وحیا داشته باشن واین موضوع رو بیان نکن اما الان نمیدونم اینکار به حساب صداقتش یا.. تو حرفاش احساسی از پشیمونی ندیدم اما میدونم از دروغ و داستان سرهم کردن بدش میاد حالا هرمسئله ای که میخواد باشه. درحال برام تعهد واعتقاداتش مهمه راستی نمیدونم به نظرتون چطوری راجع به این مسئله ازش بپرسم؟ چطور میتونه منومتقاعد کنه میتونه که تو زندگی اینده من متعهد هست ؟واین مسائل تکرار نمیشه.خیلی رو راست بهش بگم یا نه ؟؟که نگران این مسئله هستم از یه طرف نمیخوام فکرکنه بهش اعتماد ندارم( اعتماد داشتم اما یه اعتماد درحد دوستی بود نه اعتماد برای یک عمر زندگی) نمیدونم چطور مطرح کنم که از یه طرف فکرنکنه من بیخیالم وبرام مهم نیست بعد بره هرکاری خواست بکنه بعدش بیادبگه این جوراتفاق افتاده . ازیه طرف هم نمیخوام فکر کنه این مسئله اینقدر ذهنمو مشغول کرده که نمیتونم باهاش کناربیام یافکرکنه همیشه بهش شک دارم .واقعیت اینه اگه این اتفاق نمی افتاد خیلی خوب بود اما حالا این اتفاق افتاده راه حلش مهمتره. باز هم ممنون از همتون خوشحال میشم بازهم راهنماییم کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)