دوست خوبم هم ناراحتم هم خوشحال! اصلا نمی دونم چیکار کنم! روز پنج شنبه شب وقتی رفته بودیم خونه مادرشوهرم اینها برای شام، بعدش مادرشوهرم گفت: یه دوست دارم که قبلا چندین سال توی محله ی قدیمی مون با هم همسایه بودیم، چندین بار اومده خونمون و دلش می خواد که تو رو ببینه! به شوهرم گفت: امروز هم اومده بود، شما ها نبودید! گفت: اگر دوست دارید الان همگی با هم بریم خونشون، خیلی دلش می خواد که خانومت رو ببینه! خلاصه همسرم هم گفت: اگر من راضی باشم، هماهنگ کنیم بریم! من گفتم: اشکالی نداره، بریم برگشتنی هم یه دوری می زنیم، خلاصه رفتیم، می دونید چیه! دقیقا دختر دوست مادرشوهر من همکلاسی دوران هنرستانم بود، که اتفاقا چون چند سالی هم همسایه بودند خوب، شوهرم و خانواده اش رو میشناخت! شروع کردیم از دوران قدیم گفتن و این جور حرفها، باز هم کار کشیده شد به حرف تحصیلات همسرم، مادر این خانواده به همسرم گفتند: شما ناراحت نیستی از اینکه درست رو ادامه ندادی؟ همسرم با افتخار و با اعتماد به نفس بالا گفتن نه! همه خندیدند! گفت: باور کنید که خدا رو شاهد می گیرم که خیلی از زندگیم راضیم، اصلا ناراحت این نیستم که درس نخوندم.
و اما من باز وقتی با دوستم تنها شدیم، سریع گفت: من فکر می کنم سخت باشه که حالا شما می خوای لیسانس بگیری اما همسرت حتی دیپلم هم فکر می کنم نداشته باشه؟
حالا بگذریم که من باز هم با اعتماد به نفس بالا پاسخ ایشون رو دادم و اظهار رضایت از زندگیم و از همسرم کردم اما بچه ها خسته شدم، دور و برم و اشخاصی که باهاشون مراوده دارم و هم صحبت میشم حتی، دارن اذیتم میکنن، نمی دونم، می ترسم، دیگه خسته شدم از حرفهای این و اون!
داشتم همه چیز رو خراب می کردم، ولی خدا رو شکر که تونستم کنترل کنم! همون شب دیگه از بس این چند وقته این جور حرفها رو دیگرون بهم زده بودند اعصابم بهم ریخته بود، سر یه موضوع بیخودی همسرم رو ناراحت کردم، تازه عصبانیش هم کردم، نمی دونم از درس خوندن از بهم نیومدنمون گفتم و از اینکه این موضوع همیشه خواسته ی دلم بوده، تا اینکه شاید در آینده این موضوع روی زندگیمون و حتی روی احساسات من اثر منفی بگذاره، براش گفتم.
بچه ها نمی دونید چقدر عصبانی شد! البته خیلی خوب برخورد کرد که خودش رو کنترل کرد یعنی عصبانیتش رو کنترل کرد و بهم گفت: باور نمی شد یه روزی بهم بگی به خاطر اینکه درس نخوندی من دیگه تو رو نمی خوام! خلاصه هم خودم رنجیدم هم همسرم رو رنجوندم! آخه! این موضوع مثل یه خوره افتاده به جونم، بچه ها دارم اذیت میشم!!!
یه روز جمعه که همسرم میخواست بعد از یه هفته خونه استراحت کنه آرامشش رو ازش گرفتم، بهم میگه: دیگه احساس می کنم بهت اعتماد ندارم، هر وقت رفتی دانشگاه اومدی، با ناراحتی و اخم و تخم باهام برخورد کردی؟! می ترسم چند سال بعد بهم بگی، بخاطر درسم این زندگی رو نمی خوام و من رو هم نخوای؟!
خلاصه بهش گفتم: که با جون و دلم دوستش دارم، بهش گفتم: حتی الان که این حرفها رو بهت زدم از اینکه ناراحتت کردم بیشتر ناراحتم! بهش گفتم: که من عاشقانه دوستت دارم و به وجودت، به مسئولیت پذیریت، به اینکه حتی وقتی یه لامپ توی این خونه میسوزه، تو همه ی دغدغه ات این میشه که اون رو تعویض کنی، بهت افتخار می کنم، اما خودم هم می ترسم، می ترسم این بشه مثل یه عقده که نتونم حلش کنم! گفت: من الان نمی تونم، شرایطش رو ندارم، اصلا شاید تا بیست سال آینده هم نتونستم درس بخونم! اون وقت چی؟ گفتم: نمی دونم، خواهش می کنم کمکم کن که این مشکلم رو حل کنم!
بهم میگه تو جوری رفتار می کنی که من اعتماد به نفسم رو از دست دادم، هر جا میریم، هر جا میاییم، میگی: چرا! این حرف رو زدی؟ چرا پرحرفی کردی؟ چرا؟ و چرا؟ گفت: داری مثل یه بچه ی 6 ساله با من رفتار میکنی؟ جوری که انگار من مغز ندارم! انگار من هیچی نمی فهمم! بچه ها راست میگه! خسته شدم بس که بهش گیر دادم! من میخواستم که هردومون خوب باشیم اما دارم راه رو اشتباه میرم، من دارم همسرم رو اذیت میکنم، من دارم ناخواسته موجبات رنجشش از این زندگی رو ایجاد میکنم! بهم میگی: اصلا میدونی داری با من چی کار می کنی؟ تو داری عزت نفس من رو میگیری؟
امروز بهش گفتم: من دلم می خواست همیشه هردومون بهترین باشیم، اما اگر با این کارهام دارم اذیتت میکنم، خواهش می کنم که کمکم کنی که این عادتم رو ترک کنم؟ اگر حرفی زدم که احساس کردی دارم گیر میدم حتما بهم تذکر بده! من باید این اخلاقم رو ترک کنم؟
بچه ها کمکم کنید!
هم در زمینه ی ترک این اخلاق و عادت و هم در زمینه ی اون گره ای که توی ذهنم هست در مورد تحصیلات همسرم!
راستی بچه ها در این مورد که چه جوری از این به بعد به دیگران اجازه دخالت در امور شخصی زندگیم رو ندم، هم راهمایی و کمک می خوام؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)