[align=justify]سلام
در مثالهایی که زدید، در هر دوحالت تعارض بوجود میاد. یعنی اگر من ربا نگیرم هم بین منافعم و اعتقادم تعارض وجود داره، فقط اینبار من در جهت اعتقادم حرکت کرده ام. و بالاخره باید یا علاقه م رو انتخاب کنم، یا منفعتم رو، و یا اعتقادم رو. این هم از خواص مثلثه! (خاصیتی که در دایره نیست!)
اگر مدل مثلثی رو برای شخصیت بپذیریم، اونوقت کل یک انسان بصورت یک هرم در میاد. راس هرم، "من" شخص، سطح مقطع های این هرم، صفات تثبیت شده شخص، و قاعده هم که شخصیته. (سطح مقطع هرم رو شخصیت گرفتم. یعنی اون تصویری از شخص که در تعاملات اجتماعی در ارتباط با دیگران قرار می گیره.)
پس مثلث شخصیت، اولا متاثر از "چیستی" فرد، و ثانیا متاثر از صفات تثبیت شده فرده.
حالا این هرم در چه صورتی در حالت تعادل قرار می گیره؟ در صورتی که به مخروط تبدیل بشه. یعنی هر گوشه ای، یک ساز نزنه، و اختلافی بین اعتقاد، علاقه، و منافع وجود نداشته باشه.
یک انسان وقتی به انسجام می رسه که اعتقادش همون علاقه ش باشه، علاقه ش همون منفعتش باشه، و منفعتش همون اعتقادش. این می شه یک انسان سالم ایده آلی. که شخصیتش رو می تونیم با "دایره" نشون بدیم.
حالا اگه من مخروط باشم و شخصیتم دایره، اگر در شرایط گرفتن ربا قرار بگیرم، بعد از پردازش اولیه مسئله، در یکی از این دو حالت تعادلی قرار می گیرم:
1:: از نظرم کاملا درسته که تحت اون شرایط خاص ازش استفاده کنم. یعنی اعتقاد و منفعتم منطبق هستند.
2:: اصلا منفعتم رو در گرفتن ربا نمی بینم. چرا که منافع من فقط در "پول بیشتر" نیست و این منفعت مالی در تعادل با منافع دیگر من قرار می گیره. مثلا منافع جامعه م رو هم منفعت خودم می دونم. (یا حالا هر اعتقاد دیگری که باعث شده من ربا رو درست ندونم.) و خلاصه هیچ تعارضی پیش نمیاد و من ناچار به انتخاب نمی شم.
در مورد پست پیشنهاد شده هم همینه:
1:: فکر می کنم این شرایط جدید اون فردیه که در اون پست قرار داره. ریاست اون شرکت حق تصمیم گیری داره که چه کسی در چه بخشی کار کنه، و اون شخص می تونه در زمینه دیگری توانایی هاش رو اثبات کنه. یعنی اعتقادم با اعتقاد و منافعم منطبقن و تعادل حفظ می شه.
2:: من اصلا چشمداشتی به اون پست ندارم، بنابراین اصلا سر دوراهی قرار نمی گیرم. و اگر هم دوستم در این مورد اصرار کنه، برخورد من قاطع خواهد بود، و اگر این دوست ترکم کنه، من در علاقه م بهش یک بازنگری می کنم، و این سوال برام مطرح می شه که چطور تا حالا انسانی در این سطح از انسانیت رو بعنوان بهترین دوست خودم پذیرفته بودم؟؟ یعنی علاقم به دوستم با اعتقادم انطباق پیدا می کنه و من در طی این اتفاق بخش عظیمی از علاقه م به دوستم رو از دست می دم. یعنی عدم تعارضی بوجود نمیاد، و باز هم تعادلم حفظ می شه.
در کل می خوام این رو بگم که راس هرم مثل یک خورشید به لایه های مختلف (که صفات باشند) و در نهایت به سطح مقطع می تابه و باعث حفظ تعادل می شه.
و هرچه من به کمال انسانی خودم نزدیک تر بشم، هرم وجودی من، کم کم به مخروط تبدیل می شه. یعنی سطح مقطع تبدیل به دایره ای می شه که درش کنج و گوشه به چشم نمیاد.
فرشته جان این اولین جرقه ذهنی من بود، نقدش کن تا تناقض ها رو بگیریم و پخته ترش کنیم.
[/align]








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)