سلام:
بهارا،بهارا ،بهانه مگیر زخاکستر ما زبانه مگیر
کویر دلم را تو باران نوری تو رودی ،تو دریا تو شوق عبوری
جدا زتوام ،غبارهوی به خودبرسان دوباره مرا
جداماندم همچو،نی تنها از نیستان حکایت دل بناله کنم
غمی دارم همچو مولانا از جداییها شکایت دل به ناله کنم
چو ،نی گرشکستم صدایم توهستی
ترا می پرستم خدایم تو هستی
*************
ای غم ،ای همدم ،دست از سردل بردار
ای شادی یک دم ،مرهم به دلم بگذار
دل جای شادی است، از غم شده ام بی زار
ای غم بیرون رو، این خانه به اوبسپار
ای ازاین غمها تنها ،غم ما بگذار
بااین خانه ی تن ،با این پاره سر،با این دل چه کنم.
این الوده ی رنگ
دلا،با ل مرا چرا شکستی؟
پرنزدی ،به گل نشستی
تودریا بودی زچه رو مردابی؟
ای دریا تا کی زنسیمی بی تابی
دل به دریا بزن درشب طوفان
تا به کی سرزدن بردرزندان
تا کی تنهایی ،برخیز وپرگشا
دراسمان رها
تا کوی نا کجا
کوی بی نشان
کوی اشنا








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)