احساس یک معتاد را درک می کنم. ذره ذره روحم مسمومه. زهر تمام فکرم رو پر کرده. تحملش مشکله. مثل معتاد خماری هستم که در تک تک سلول های بدنش دردی جانکاه را تحمل می کند.
فقط وقتی فکر می کنم که دارم با افیون گناه مبارزه می کنم آروم میشم. وقتی فکر می کنم پس از پشت سر گذاشتن این وضعیت به کجا می رسم نوری در دلم روشن میشه. ولی الان همش تاریکه.
امشب شاید بعد از افطار ورزش کنم. فکرم خیلی مشغوله. اینجوری یک کم از فکرش بیرون میام.
این از روز اول. فردا جمعه است. امیدوارم بهتر بشم
philosara عزیز
حرف زدم آرومم می کنه. به دل نگیر. من نمی تونم یک شبه از این وضعیت بیرون بیام. اگر تو هم به حرفم گوش نکنی که من از درون خرد میشم. هر چیزی رو که میگم به باد نصیحت نگیر.
مرسی









علاقه مندی ها (Bookmarks)