سلام بر استار عزيز.....
نكته ي اول::::انگار ايشون بيش از حد به خانوادشون وابسته هستن(با اينكه از نظر مالي مستقل به نظر ميان)خانواده دوستي با وابستگي فرق زيادي داره.....
دوم:::::احتمالا ايشون دهن بين هم هستن و به شدت به درست بودن نظرات و اعتقادات خانوادشون اطمينان(در حد ايمان)دارن!!!!اين موضوع بعد ها مشكلات خاصي رو بوجود مياره.....ميتونن در حد مشورت كردن با خانوادشون تبادل نظر كنن اما اينكه نظرشون رو عوض كنن اصلا براي يك مرد خوب نيست در واقع هر روز بايد منتظر يه نظر و ايده باشي.....
سوم::::راجع به اضطرابشون ....احتمالا از بچه گي به ايشون سخت گرفتن كه اين كارو بكن اين كارو نكن چرا اينجوري چرا اونجوري؟؟ و باعث شده ايشون اعتماد به نفس پاييني دارشته باشن..
چهارم:::راجع به بچه هم كه ديگه واقعا حرفي براي گفتن ندارم....اين حرف نبود مسئوليت پذيري رو در ايشون نشون ميده(احتمالا)
پنجم:::در مورد برخورد با خانوادشون هم درسته كه به نظر مياد خيلي بيرحمانه حكم صادر كردن اما راستشو بخواي از صداقتشون خوشم اومد لاقل مثل بعضي مرداي ديگه ادعاي حمايت از زنشون توي هر شرايط رو نداره كه بعدا كم بياره....
توي اين مورد تقريبا اكثر مردا هيچ دخالتي نميكنن حالا ايشون با صداقت اول راه به شما گفته اما بقيه نميگن اما نتيجه هميشه يكيه.......
اخرين مورد :::احتمالا رفتار شما طوريه كه ايشون فكر ميكنن شما كاراشون رو (به نظر خودشون فداكاري هاشونو)نميبينيد پس بايد بگن تا به نظر بياد....بيشتر ازشون تشكر كنيد....احساسات خودتون رو بروز بديد....
و اما سوالات من از شما::
1:با همه اين مشكلات نظرتون راجع به زندگي با ايشون چيه؟مايل به شروع زندگي هستيد؟
2:تا به حال اين حرفارو به خودشون گفتين؟اگه اره موضع گيريشون چي بوده؟مقاومت يا قبول؟
ببخش اگه زيادي رك حرفامو زدم!!![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)