سلام مجدد
جا داره که از شما دوستان عزیز از صمیم قلب سپاسگذاری کنم که اینقدر جامع و کامل و دلسوزانه به من پاسخ دادید.
ارسال های شما رو چندین بار خوندم ، کاملا درست و منطقی بودند.
من خودم خامی رو در این رابطه احساس می کنم ولی روش های به کمال رسوندن این ارتباط رو نمیدونم .انشاالله با عمل کردن به راهکارهایی که شما ارائه دادید کم کم به سمت و سوی خوبی سوقش میدم.
در مورد شرایط گذاشتن که نقاب عزیز مطرح کردن باید بگم که انجام شده. یعنی انشاالله کار ایشون تا زمستان امسال قطعی می شه( قراره که استخدام رسمی بشن). البته تا چند وقت پیش یه کار موقتی داشتن که به هم خورد و این تو روحیشون تاثیر بدی گذاشت.
باقی شرایط هم که فکر می کنم بعدا ها در جلسات خواستگاری رسمی باید مطرح بشه... چون هنوز اقدام کاملا رسمی از طرف خانواده ها صورت نگرفته و فقط یک بار همراه مادرشون به منزل ما اومدند.( منظورم خواستگاری رسمی با حضور مادر و پدرهامون است).
.................................................. .....
نکته ای در مورد جرقه ی ارتباط ما مطرح شده بود . ما توی کارگاه های روانشناسی با هم آشنا شدیم. حدود 3 ماه با هم همکلاسی بودیم و در مورد خیلی از مسائل با هم بحث کردیم. در محیطی کاملا دوستانه . گاهی با هم دعوا کردیم و گاهی هم همدیگه رو تایید کردیم. شاید براتون جالب باشه که بدونید ایشون به هیچ وجه قصد ازدواج نداشته. یعنی کسانی که اطراف ما بودند و تشابهات فکری و جهت ذهنی مشترک ما رو می دیدند بهشون گفته بودند که من مورد مناسبی برای ازدواج با ایشون هستم ولی اون اصلا نپذیرفته بود....تا اینکه 2 هفته به مسافرت می ره و از من و کلاس و ....دور می شه. بعد تو خلوت خودش که فکر می کنه میبینه که واقعا نمیشه این همه تناسب و نقاط مشترک رو نادیده گرفت و با هزار ترس و لرز به من این پیشنهاد رو میده.
ما از نظر خانوادگی ، مذهبی و اعتقادی، ظاهری، تحصیلی، مالی، سیاسی و از خیلی جهات دیگه با هم تناسب داریم و این موضوع رو هم در زمانی که با هم همکلاس بودیم و هم در این مدت 6 ماهه به خوبی متوجه شدیم.
باز هم از لطف و راهنمایی شما دوستان نهایت سپاس رو دارم و شما رو از ادامه این روند مطلع می کنم .









علاقه مندی ها (Bookmarks)