به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 22
  1. #11
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 31 خرداد 91 [ 10:54]
    تاریخ عضویت
    1386-12-10
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,145 در 958 پست

    Rep Power
    188
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    روز بعدش شرکت بودم و اصلا دفتر نرفتم، دو ساعت زودتر رفتم خونه تا کسی نخواد بیاد دنبالم. وقتی برگشتم خونه مادرم گفت که صبح آقای س با خونه تماس گرفته.. گفته ببینم برای چی نمی خوای بری دفتر...
    بعضی وقتها از کارهایی که می کرد خنده ام می گرفت، آخه اون توقع داشت من چه جوابی به مادرم بدم؟ تموم دردسر من این بود که نمیخواستم کسی درموردش بد فکر کنه، نمی خواستم اون شخصیتی که توی ذهن پدرو مادرم داره فرو بپاشه، هر چند که میدونستم مقصر نیست اما مطمئن بودم برداشت اطرافیان این نخواهد بود.
    به مادرم در مورد آقای م گفتم و ازش خواهش کردم که چیزی به کسی نگه. حالا مادرم قانع شده بود که نرفتنم کار عاقلانه ای هست، اما ازم میخواست که به آقای س بگم... چی بگم؟؟ چی باید بهش می گفتم؟ از کی به کی شکایت می کردم؟ چرا همه باید دچار همچین احساساتی بشیم که منطق قبولشون نمی کنه، حداقل منطق من قبولشون نمی کرد..
    بعد از 3 روز رفتم دفتر، فقط خانم و بود، تا رسیدم گفت یه خبر، آقای م داره از همسرش جدا میشه...
    خوب اینو که میدونستم، به خانم و گفتم چند روز بیشتر اینجا نمیام، فقط میخوام کارهایی که بهم سپرده شده رو تا آخرش انجام بدم.. اون هم کلی ناراحت شد که اگه تو بری من تنهایی اینجا چی کار کنم، گفتم من حدود یک سال و نیمه که اینجا تنها بودم، حتما یکی به جای من میاد...
    آقای س اومد، وانمود کرد که منو نمی بینه، جواب سلامم رو هم نداد، میومد توی اتاق و فقط با خانم و صحبت می کرد. خنده ام گرفته بود، دوباره اون بچه 4 ساله برگشته بود.... جالب بود که هر کاری رو هم که به خانم و می گفت آخرش می گفت اگه خودتون وارد نیستین از خانم ش کمک بخواین، خانم و هم معمولا اون کارها رو بلد نبود...
    شاید میخواست حرص منو در بیاره، اما من خونسرد تر از این حرفا بودم...
    یک روز پنج شنبه که شرکت بودم دیدم تماس گرفت، توی صداش یک شیطنت خاصی بود، گفت برم دفتر، معمولا پنج شنبه ها دفتر تعطیل بود.. اما می گفت که کار مهمی داره ... بلند شدم رفتم دفتر، دیدم تنهاس، کلی خوشحال بود، گفت بیا بشین کارت دارم...
    نشستم، با خوشحالی جلوم نشست و گفت از آقای ..... چه خبر؟ (اسم و فامیل شوهرم رو گفت) تعجب کردم، چون اون اسم و فامیلش رو نمی دونست و فقط میگفت اون آقا.
    وقتی تعجب من رو دید خوشحال تر شد، گفت دیدی گفتم این آقا به درد تو نمی خوره، شروع کرد اطلاعات دادن در مورد همسرم، از اینکه وقتی بچه بوده کجا زندگی می کرده و چه کاره اس و اول کجا کار می کرده و الان کجا زندگی می کنه و .... سرم سوت کشید چون تمام اون چیزهایی که می گفت راست بود، اما من نکته منفی ای توی اون اطلاعات ندیدم جز اینکه همسرم تا چند سال پیش توی یکی از محلهای پایین شهر تهران زندگی می کرده و به تازگی اومدن بالای شهر...
    خیلی خوشحال بود که این اطلاعات رو داشت، بهش گفتم من تمام این چیزهایی که گفتین رو می دونستم.... گفت تو میدونی و بازم تصمیمت عوض نشده، گفتم من نکته منفی توی این اطلاعات نمی بینم، اینکه کجا زندگی می کردن و یا حتی الان کجا زندگی می کنن برام مهم نیست... خنده اش قطع شد....
    دوست داشتم بلند شم و با عصبانیت بهش بگم این چیزها به شما هیچ ربطی نداره، با اجازه کی این اطلاعات رو گرفتین و ... اما سعی کردم عصبانیتم رو توی یه لبخند خلاصه کنم و از اونجا برم...
    اون اونقدر همه جا نفوذ داشت که هر کاری می تونست بکنه.. و این قضیه گاهی باعث هراس من میشد، بیشتر نگران همسرم بودم...

    چه اتفاقی داشت می افتاد نمی دونستم، فقط جلوی چشمام راهی رو می دیدم که باریکتر و باریکتر می شد، کسی که داشت احساسش رو در جهت صدمه زدن به من هدایت می کرد، همون احساسی که یک زمان در جهت خوشحال کردن من بود...


  2. 13 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    shad (شنبه 08 بهمن 90)

  3. #12
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 31 خرداد 91 [ 10:54]
    تاریخ عضویت
    1386-12-10
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,145 در 958 پست

    Rep Power
    188
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    همه چیز داشت خراب میشد.. انگار یه زلزله اومده بود. احساسم نسبت به آقای س کاملا عوض شده بود. بعد از اون روز خیلی کمتر می رفتم دفتر. منتظر یه فرصت بودم که دیگه برای همیشه اونجا رو ترک کنم..
    یک بعداز ظهر با خانم و از دفتر اومدم بیرون، فرداش پنج شنبه بود و دفتر تعطیل بود. خانم و گفت شنبه می بینمت، من هم گفتم اگه خدا بخواد... همون موقع که این جمله رو گفتم احساس کردم که دیگه خانم و رو نمی بینم.. یعنی خدا نمی خواست..
    روز بعدش که شرکت بودم، آقای س تماس گرفت گفت یک جلسه فوری داره و باید برم کمکش کنم.. من هم رفتم، اما خبری نبود. خودش تنها نشسته بود، گفتم پس با کی جلسه دارید؟ گفت با شما...
    روز خیلی سردی بود، کنار شومینه نشسته بودم، اون هم اومد رو به روم نشست، گفت «برام خیلی سخت شده که ببینمت اما چیزی نتونم بهت بگم، اینکه هر روز از جلوی من رد بشی و من فقط مجبور باشم نگاهت کنم برام عذاب آوره، نه اونقدر توانایی دارم که بتونم این صحنه ها رو تحمل کنم و نه اونقدر خودخواهم که بخوام با من زندگی کنی.. میدونم که چیزی از عمرم باقی نمونده.. کاش من سی سال دیرتر به دنیا میومدم... تو هم حق داری که دوست نداری با یه پیرمرد باشی اما من روزهای خوبی با تو داشتم امیدوارم از من متنفر نباشی.. من از خیلی وقت پیش می شناختمت، از همون روزهایی که می اومدی شرکت، همون روزهایی که منو نمی شناختی، ساعت برگشتنت همیشه نگات می کردم.. باور کن نمی تونم تحمل کنم، اینکه باشی و وانمود کنم که برام با بقیه فرقی نداری... برای همین ازت میخوام اگه دوست داشتی تا آخر این برج بیا، اگه هم دوست داشتی دیگه نیا...»
    فقط داشتم گوش می کردم، تمام مدت سرش پایین بود و با دسته صندلی ور می رفت.. احساس بدی داشتم... خیلی سنگین شده بودم، اما به زور بلند شدم و ازش خداحافظی کردم و رفتم بیرون..

    نمیدونم، یعنی اگه سی سال جوون تر بود قضیه فرق داشت؟ یعنی اون چیزی که باعث شد من ازش دور باشم سن و سالش بود؟ وقتی خوب فکرمی کنم می بینم جواب این سوال مثبته...
    اون کسی رو دوست داشت که برای دوست داشتن قواعد و قانون داشت، من برای اینکه بتونم دوستش داشته باشم باید قانون شکنی می کردم ..من جرأت شکستن قانون رو نداشتم، اون هم قانونی که خودم برای زندگیم گذاشته بودم..

    دیگه تصمیم گرفتم نرم، نمیدونم این بار حرفاش جدی بود یانه، اما میدونم که شنبه منتظر من بود، چون خانم و باهام تماس گرفت و گفت که آقای س باهات کار داره، گوشی رو گرفت، باز هم باور نمی کرد که نرم، گفت چرا نیومدی، گفتم شما گفتین، گفت بیا حساب و کتابتو بکنم... گفتم چه حساب و کتابی؟ گفت هیچی و گوشی رو قطع کرد...
    دوباره عصر تماس گرفت گفت حقوق این برجت رو نمیخوای؟ گفتم این برج من زیاد نیومدم، یک هفته هم بیشتر ازش نگذشته... گفت کارت دارم باید حتما ببینمت، گفتم هر روزی که بگید میام خدمتتون، گفت بذار فکر کنم... گوشی رو قطع کرد...
    5 دقیقه بعدش زنگ زد، تا گوشی رو برداشتم گفت حریف هر کسی شدم به جز تو، دیگه نمیخوام بیای، دیگه نمیخوام چهره خبیثت رو ببینم....
    گوشی تو دستم بود که قطع کرد... میتونستم درکش کنم براش ناراحت بودم، اما این ماجرا باید تموم میشد، حالا اگه واقعا فکر می کرد که من خبیثم خیلی بهتر بود...

    بعد از اون دیگه نرفتم، این آخرین باری بود که صداش رو شنیدم... تمام شعرهای سپیدم توی دفترش جا موند، دیگه حتی نرفتم اونها رو بردارم، خیلی از شعرهام رو ندارم....

    همسرم ازم علت نرفتنم رو پرسید و من هم مجبور شدم تاحدودی براش قضیه رو توضیح بدم..
    دیگه فقط شرکت می رفتم..

    یکی از اون روزهایی که داشتم از شرکت بر می گشتم، توی خیابون دیدمش، باید از کنارش رد می شدم، برام سخت بود، سرم رو انداختم پایین، سنگینی نگاهش رو حس می کردم...

    بعد از اون روز دیگه شرکت نرفتم..
    یک چند وقت بعد خانم و باهام تماس گرفت، گفت یک هفته بعد از رفتنت دفتر تعطیل شد.
    دو سه ماه گذشت برام اس ام اس زد، میخواست دوباره برم پیشش، می گفت نه به خاطر کار، دلم برات تنگ شده... اون موقع دیگه من و همسرم داشتیم نامزد می کردیم.. بهش گفتم نمیتونم بیام و بهتره همه چی رو فراموش کنیم...
    دوباره چند ماه بعد زنگ زد، گوشی رو جواب ندادم، توی دانشگاه بودم، به یکی از دوستام گفتم جواب بده و بگه که شماره واگذار شده، دوستم باهاش صحبت کرد و گفت که تازه این شماره رو خریده، ازش پرسیده بود ازخانم ش خریدین، دوستم هم گفت نه...
    توی این مدت خونمون رو هم عوض کرده بودیم و دیگه هیچ نشونی ازم نداشت...

    هر از چند گاهی یاد خاطراتش می افتادم.. هر از چندگاهی یاد حرفاش می افتادم.. تا اینکه چند وقت پیش فهمیدم که دیگه نیست.. خیلی ناراحت شدم، خیلی...
    خاطراتش داشت خفه ام می کرد، برای همین نوشتم تا آروم تر بشم.. کسی که توی این ماجرا بد کرد، من بودم، من بودم که ندونسته و نخواسته احساساتش رو به بازی گرفتم، من بودم که گذاشتم و رفتم، من بودم که جرأت قانون شکنی نداشتم...
    میدونم که اگه الان هم این قضایا پیش میومد همون کاری رو می کردم که اون دفعه کردم.. از کاری که کردم پشیمون نیستم، اما نمیتونم ناراحت نباشم...
    امیدوارم هر جایی که هست در آرامش باشه، زندگی آرومی نداشت، سختی زیادی کشیده بود و خیلی تنها بود... از ته دل آرزو می کنم که منو ببخشه و از دست من ناراحت نباشه... هنوز شعرهایی که برام نوشته رو دارم.. یادگاری های زیادی ازش برام مونده.. اون هم تمام شعرهای سپید من رو داشت با دو تا عکس از من، عکسها رو سالروز تأسیس دفتر گرفتیم، یه جشن کوچیک بود، وقتی که کارمندای جدید اضافه شده بودن...

    میدونم که نمی تونم اون خاطرات رو فراموش کنم، نمی تونم آقای س رو فراموش کنم.. فقط میتونم دوباره باهاشون خداحافظی کنم...
    دوست دارم برم سر مزارش.. شاید برم... شاید...



  4. 13 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    shad (یکشنبه 18 مرداد 88)

  5. #13
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    شاد عزیزم سلام:

    نتوانستم در این تاپیک ننویسم ..هرچند دفتر خاطرات شما دوست عزیز بوده و زندگی شما..ولی جز معدود ماجراهایی بود طی این مدت که مرا بسیار تحت تاثیر گذاشت...باور کنید عجیب با اینکه هیچ چنین لحظاتی را تجربه نکرده ام ولی خود را جای شما تصور می کردم..انگار با شما در ان اتاق زندگی کردم و می دانم این حاصل قلم توانا و متن برآمده از دل شما پیشکسوت محترم است....
    زمان دوست من می گذرد و گاه خاطرات ما تنها با یک تلنگر کوچک باز می گردند و شما چه زیبا یاد عشق او را برای ما زنده کردید....
    صبور باشید دوست من ..شما در ان برهه زمانی کار صحیحی انجام دادید و من بسیار خوشوقتم که آن روزها اشتباه نکردید....
    خوشبخت باشید.....

  6. 4 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (سه شنبه 31 فروردین 89)

  7. #14
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 31 خرداد 91 [ 10:54]
    تاریخ عضویت
    1386-12-10
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,145 در 958 پست

    Rep Power
    188
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    rsrs عزیزم ممنون اون فرد کسی بود که خیلی توی زندگی من نقش داشت، خیلی چیزها ازش یاد گرفتم، با بودن اون خیلی بیشتر خودم رو شناختم..
    اطرافم کسی نیست که بتونم احساسی که نسبت به اون شخص داشتم رو براش بگم، چون مطمئن هستم ایجاد سوء تفاهم می کنه. نمی تونم به کسی بگم که واقعا جای اون شخص رو خالی می بینم، من همیشه براش احترام قائل بودم و هستم.. تقریبا همون زمانی که پدرم فوت کرد، اون هم فوت کرده همون زمانی که مادرم فوت کرد..
    وقتی که پدر و مادر از زندگی مادی پر می کشن، احساس می کنیم که پشتمون خالی شده، نمیدونم چرا، شاید به خاطر احساسی که بهش داشتم، با رفتن اون باز هم احساس کردم پشتم خالی شده..
    ممنونم که توی این دفتر نوشتی


  8. 7 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    shad (شنبه 08 بهمن 90)

  9. #15
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    با اجازه شاد عزیز :
    منم یه خاطره دارم که خودم از اون درسهای زیادی گرفتم ، بخصوص درس تدبیر و اعتماد به نفس رو
    که برای بهره گیری دوستان این خاطره رو ذکر می کنم








    18 سالم بود و تازه دیپلم گرفته بودم ، تابستان بود و اوقات فراغت ، و برای این اوقات برنامه هایی برای خودم در نظر گرفته بودم که یکیش شرکت در کلاس آموزش خوشنویسی بود که از جمله کلاسهایی بود که ارشاد اسلامی شهرمون برای تابستان برگذار می کردو بعد از اون هم ادامه پیدا می کرد .
    بعد از کنکور کلاسها شروع شد .و من هم وارد کلاس خوشنویسی شدم .
    کلاس روبروی دفتر مسئول آموزش ارشاد اسلامی بود ، ساعت 4 بعد ازظهر شروع می شد .
    استاد خوشنویسی ، جوانی حدوداً 25 یا 26 ساله بود . و بسیار هم در کارش استاد بود ، یعنی در شهر ما حرف اول رو می زد ، بعداً فهمیدم معلم هم هست .
    روال کلاسهای خوشنویسی معمولاً این نیست که همه هنر جوها هم زمان سر یه ساعت خاص بیان کلاس و سر ساعت هم کلاس را ترک کنند . هر کسی میومد نوبتش که میشد تمریناتش رو نشون می داد و سرمشق می گرفت و یا می رفت یا می موند تا آخر کلاس .
    من تو کلاس با کسی آشنا نبودم ، و فرصت آشنایی هم نبود ، شاید هم مایل نبودم .
    کم کم روندی رو تو کلاس می دیدم که به نظرم خوش آیند نبود ، این که دخترا با هم حرف می زدند ، شوخی می کردند و گاهی هم با استاد وارد بحث می شدند ، من احساسم این بود که کلاس حرمت داره و وقتی استاد داره کار انجام میده ،( به کسی سرمشق میده یا تمرین می بینه ) نباید بلند صحبت کرد و خندید و... این چیزی بود که من می دیدم بعضی ها رعایت نمی کنند ، یا یه دختری بود که می دیدم دنبال صحبت صمیمانه با استاده و البته میدان نمی دید و اینها از نظر من در اون سن و سال کار درستی نبود
    من با این وضعیت ، سعی می کردم سنگین رنگین کلاس رو ادامه بدم ، می رفتم کلاس و تا نوبتم تمریناتم را نگاه می کردم و بعد هم نوبت می شد ، می رفتم برای نشون دادن تمرینات و گرفتن سرمشق و بعد هم تا جوهر سرمشق خشک می شد کلاس را ترک می کردم .
    با کسی جز در حد سلام اولیه به همه ، در وقت رسمیت کلاس صحبت نمی کردم و نگاهی هم به استاد نداشتم ، مگر اتفاقی .

    وقتی هم تمریناتم رو می دید ، و توضیح می داد ، به دستشون که روی برگه همراه با توضیح کلامی ، عملاً یاد می داد توجه می کردم ... وچند ماه با این منول گذشت .
    هر بار که بعد از شروع کلاس می رفتم ، و با دادن سلام ، استاد پاسخ می داد و حتی اگر در حال سرمشق دادن بود از جاش به احترام بلند می شد و وقت خداحافظی و رفتن از کلاس هم همین کار رو می کرد و من تصورم این بود که این روند برای همه هستش.
    استا بسیار من رو تشویق می کرد و می گفت خطت عالیه ، و حتماً در آزمون انجمن خوش نویسان مدرک خوش را خواهی گرفت .
    من خیلی مایل بودم که شکسته نستعلیق رو هم یاد بگیرم ، بالاخره یه بار جسارت کردم و به ایشون گفتم شما شکسته نستعلیق رو آموزش نمیدین ؟ ( منظورم به همه کلاس بود ) گفت نه ، اما چون شما خوب پیشرفت کردین می تونم بهتون سرمشق بدم ، و منم خوشحال شدم و تشکر کردم و از آن به بعد دو مصرع شعر یا دو جمله سرمشق می گرفتم ، یکی نستلیق و یکی هم شکسته .

    زمان می گذشت و من متوجه توجه خاص اون نبودم ، از جمله این که قلمهای خوبی که تو شهر پیدا نمی شد آورده بود کلاس و هنر جو ها می خریدند و من هم یکی انتخاب کردم اما پولش رو هر کاری کردم نگرفت و خوش خط بودنم را تاکید می کرد و منم به حساب تشویق گذاشته بودم

    یه بار هم اتفاقی متوجه شدم ، که کسی بعد از شروع کلاس وراد شد اما استاد رفتاری راکه می دیدم وقت وارد شدن من نشون می داد ، یعنی جلوی پام بلند میشد ، نشون نداد ، و بعد از اون دقت کردم و دیدم فقط در رابطه با منه که این کار رو می کنه . گذاشتم به حساب احترام ،( از این که می دید سنگین میرم و میام و بخصوص رو حجابم هم حساس بودم ) و این احترام از جنس متفاوت برام بی سابقه نبود چون در دوران دبیرستان دو دبیر مرد در دروس مختلف ادبیات داشتیم ( رشته بنده انسانی بود ) که با توجه به این که دستی در شعر و ادبیات داشتم و درسم هم خوب بود ، خیلی احترام میگذاشتنن و تشویقم می کردند و راهنمای من بودند و ... و عطف به این سابقه ، رفتار استاد خوشنویس را هم این گونه تلقی کردم . ولی به روی خود نیاوردم که این تفاوت رفتارش بین من و بقیه رو فهمیدم .
    زمان می گذشت و من متوجه سنگینی نگاه هر از گاهی از طرف ایشون بودم با این که نگاه نمی کردم .
    روزی وقتی داشتم سرمشق می گرفتم ، سر صحبت باز کرد و گفت :
    "شما جایی مشغول هستید ؟"
    خیلی تلگرافی جواب دادم ، " خیر " ،
    گفت : " آدم که کنکور راحت قبول نمیشه ، بهتره نهضت شرکت کنید و بعنوان معلم نهضت مشغول بشید "
    ( اتفاقاً من در آزمون نهضت شرکت کرده و پذیرفته شده بودم ، اما چون راه دوری افتاده بودم دوست نداشتم و نرفتم ) گفتم " شرکت کردم ، اما راه دور افتادم و خانوادم اجازه نمیدن که برم "، احساس می کردم اگه بگم خودم دوست ندارم صحبت رو ادامه میده و می خواد متقاعد کنه ، حرف خانواده رو پیش کشیدم ، تا هم صحبتی پیش نیاد ،و بعد سکوت برقرار شد .
    ( بعدها فهمیدم این حرفا رو زده که ببینه برنامه من چیه و قصد ادامه تحصیل دارم ... که منم تو خماری گذاشته بودمش ).
    خلاصه حس کردم توجه این استاد محترم به بنده جلب شده ، اما نه به روی خودم میاوردم و نه فضایی تو ذهنم باز کردم برای این توجه .
    زمان همین طور می گذشت ، و یک روز ( به نظرم زمستان بود ) که کنار خیابون ایستاده بودم برای ماشین که برم کلاس ، نمیدونم چه چیزی توجهم رو به پشت سرم جلب کرد و برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ، یه لحظه ، آقای مسئول آموزش رو دیدم که خودشو کنار یه دیورا قایم کرد که من نبینمش ، عجیب بود برام ، که یعنی چی ؟ ، این حرکتش ، بودنش پشت سرمو غیر عادی نشون میداد ، اما هیچ توجیهی براش نداشتم ، و از این که استاد این گونه به من توجهش جلب شده باشه که کسی رو مأمور ( اونم مسئول آموزش و مدیر اون کلاسها رو ) تعقیب و کنترل رفتار من کرده باشه ، مطمئن نبودم ، بازم از کنار قضیه عبور کردم و ذهنم رو مشغولش نکردم .

    این استاد محترم در سرمشق هیچ دختری اشعار عاطفی و بخصوص با کلماتی مثل عشق وارد نمی کرد و این مشخصه اون بود .
    یه روز که من رفتم سرمشق بگیرم ، این بیت شعر رو ( یک مصرعش نستعلیق و یک مصرعش شکسته ) سرمشق داد .

    " رشته عشق تو با تار وجودم بسته است
    مهر تو با آب و گِلم پیوسته است "
    من بی آنکه به روی خود بیارم ، سرمشق رو گرفتم ، اومدم سر جام نشستم و فوتش می کردم که جوهرش زود خشک بشه و از کلاس برم ، که یک دفعه ....


  10. 8 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (جمعه 23 مرداد 88)

  11. #16
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    یک دفعه دختری که گاهی خیلی سعی می کرد با استاد گرم بگیره و استاد میدون نمی داد ، بی مقدمه اومد کنار من نشست و گفت ببینم سرمشقت رو ( در حالی که من هیچ ارتباطی به گونه ای که بتونه اینجوری راحت سراغ من بیاد با او نداشتم ، ) فهمیدم کنجکاو شده و شاید استاد رو زیر نظر داره ، منم طبیعی رفتار کردم و بهش نشون دادم ، همین حین اتفاقی و زیر چشمی متوجه استاد شدم و مشخص بود خیلی عصبانیه از کار این دختر و شاید هم از من که چرا نشونش دادم . اما اگر من سرمشق رو نشون نمی دادم ، هم غیر عادی بود ، هم استاد رو متوجه کرده بودم که حسش رو فهمیدم ، و این چیزی بود که من اصلاً دلم نمی خواست اتفاق بیفته . معلوم بود اون در پی ازدواجه و من تا اون زمان اصلاً به چنین چیزی فکر نکرده بودم و اهل وارد شدن به یه رابطه و بعد فکر کردن هم نبودم و عادت نداشتم بی حساب و کتاب در مقابل یه موقعیت این چنینی عکس العمل داشته باشم .

    اون روز با این ماجرا گذشت . و بعد از اون گاهی استاد از این نوع سرمشق ها می داد . گاهی هم اتفاقات جالبی می افتاد ، اما هیچ کدام رفتار من رو ( که خودمو زده بودم به اون راه که یعنی چیزی حالیم نیست رو عوض نکرد ، نمیدونم این کار درستی بود یا نه ، اما امروز وقتی فکر می کنم ، راضیم که اینگونه عمل کردم ) یکی از اون اتفاقات جالب که یادم مونده این بود این بود که یه شب خونه پدر بزرگم خواب این استاد رو دیدم ، و اصلاً الآن یادم نیست خواب چی بود . اما می دونم یه خواب معمولی بود . وقتی بیدار شدم برام عجیب بود ( چون اصلاً ذهن من درگیر نبود که بخوام خواب ببینم ) این بود که از روی کنجکاوی تفألی زدم به دیوان حافظ ، وشعری اومد که مطلعش این بود :

    مرا چشمی است خون افشان زدست آن کمان ابرو
    جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

    خلاصه ، بعد از این خواب و تفأل که رفتم کلاس ، نوبت که به من رسید برای گرفتن سرمشق ، خیلی برام عجیب بود ، سرمشق نستعلیقم این بود ؛

    " وای بر من که تو هم خواب شب دوش شدی "

    و سرمشق شکسته ،

    " مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو "

    و این اتفاقی بود که می تونست من رو توجیه کنه که لابد باید به احساس ایشون توجه می کردم ، اما نمی دونم چطور بود که در من اثری نداشت ، یعنی حتی می ترسیدم و به خودم می گفتم این امتحانه که آیا تو این رو دلیل توجه خواهی گرفت یا نه ، با این تصور باز هم همون رویه را در پیش گرفتم ( رفتار طبیعی و عادی ).

    بعد مدتی ، من که همیشه دلم می خواست می تونستم با خود نویس نستعلیق بنویسم ، به ذهنم رسید که به استاد بگم آیا این ممکنه ، و آیا به من سرمشق میده ، اما خیلی دو دل بودم ، و مدتی فکر کردم تا تصمیم گرفتم ، یعنی علاقم به این که روزی بتونم با خود نویس نستعلیق یا شکسته بنویسم ، دل من رو به دریا زد و پرسیدم و گفت :
    " وقت این که به شما سر کلاس به شما سرمشق بدم نیست ، اما می تونم منزل سرمشق آماده کنم بدم به شما و شما تمرین کنید و تمرینات رو نشون بدین "، منم خوشحال شده تشکر کردم که برای این که ایشون دفتری از خودش اختصاص نده ، خودم یه دفتر سرمشق دادم .
    زمان گذشت ، همچنان ایشان رفتار احترام آمیزش اون طوری که گفتم ادامه می داد و گاهی سرمشق های احساسی که من هم همچنان عادی و بی آنکه نشون بدم چیزی متوجه شدم رفتار می کردم ، به پایان سال نزدیک شده بودیم و بعد از اردیبهشت یا خرداد هم قرار بود که آزمون انجمن خوش نویسان رو بدیم و ایشون هم خیلی تشویق به شرکت می کرد و یه بار می گفت خودم هم سرجلسه هستم ، قلمی چیزی نیاز بود بهتون میدم .
    اواخر اسفند بود و من دیوان وحشی بافقی همراهم بود و رفته بودم کلاس ........

  12. 9 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (شنبه 08 بهمن 90)

  13. #17
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 31 خرداد 91 [ 10:54]
    تاریخ عضویت
    1386-12-10
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,145 در 958 پست

    Rep Power
    188
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    فرشته مهربان عزیز پس چی شد؟ منتظریم...


  14. 4 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    shad (شنبه 08 بهمن 90)

  15. #18
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    اواخر اسفند بود و من دیوان وحشی بافقی همراهم بود که رفته بودم کلاس ........

    تا نوبتم بشه برای نشون دادن تمریناتم و گرفتن سرمشق دیوان وحشی را باز کردم و اتفاقاً به شعری در مورد سال نو برخوردم و چون نزدیک سال نو بود یه مصرعش رو دلم می خواست سرمشق بگیرم ، وقتی نوبتم شد ، کتاب رو بردم و همون مصرع رو نشون دادم که اگر میشه همونو سرمشق بدن ،این مصرع :

    " مبارک بادت این سال از همه سال "

    وقتی خواستم برم سر جام بشینم ، استاد تقاضا کرد که اگه میشه دیوان نزدش امانت بمونه ، منم نمیتونستم بگم نه ، چون هم بی ادبی بود هم نوعی لو دادن درکم از احساسش بود و پیام مخالف دادن . منم اشکال نداره گفتم و رفتم سر جام و سرمشقم خشک که شد با اجازه از کلاس خارج شدم .

    دو جلسه بعدش بود که دیوان رو آورده بود و قبل از اینکه سرمشق به کسی بده اونو به من برگردوند ، منم گرفتم و تشکر کردم وگذاشتمش روی صندلی خالی کنارم بعد متوجه نگاه های خاص هر از گاهی زیر چشمیش می شدم که انگار حرفی بود توش ولی من نمی فهمیدم ( اما بعدها فهمیدم که براتون خواهم گفت ) همین که فردی که سرمشق گرفته بود و بعداز اون نوبت من بود ، بلند شد ، اونم از جاش بلند شد یعنی خسته شده و کمی پاهاش رو تکون داد ، وقت نشست صندلیش رو مثلاً تنظیم کرد ، اونو به صندلی هنرجو که می رفت و سرمشق می گرفت نزیک کرد و من موندم که خدایا اگه برم بشینم که شونم کنار شونه اون قرار میگیره و به عبارتی خیلی نزدیک میشیم ، شاید برای بقیه مهم نبود ولی من خیلی معذب بودم ، اصولاً با فاصله با مردی حرف میزدم چه برسه به این که بخوام نزدیک مردی بشینم .
    وقتی رفتم چاره ای ندیدم جز این که صندلی رو فاصله بدم و این کار رو کردم ، البته استاد نفهمید که من کار اونو که صندلی رو نزدیک کرده بود دیدم . این بود که کار من ( فاصله دادن صندلی طبیعی بود ) .
    به ایام تعطیلات نوروز رسیدیم و رفت تا بعداز عید و شروع دوباره کلاسها و من تو این مدت اصلاً سراغ دیوان وحشی نرفته بودم .
    یه روز رفتم کلاس دیدم هیچ کس نیومده ، من سر وقت رفته بودم اما بقیه نیومده بودند و من تنها بودم و استاد هم تو دفتر که روبه رو کلاس بود نشسته بود .
    چند دقیقه بعد از نشستن من توکلاس ، استاد هم وارد شد و سلام و احوالپرسی و نشست پشت میزش ، قلب من ریخت و خدا می دونه چقدر معذب بودم چون باید می رفتم تمرین نشون می دادم و سرمشق بگیرم و ما تنها و کنار هم قرار می گرفتیم ، خدایا چقدر سخت بود و فضا سنگین ، رفتم نشستم رو صندلی و دفتر تمرین رو گذاشتم جلو استاد ، بر خودمم مسلط شدم ، اما دلم می خواست زمان به سرعت برق و باد بگذره ، ولی ثانیه ها کش می اومد و هیچ کس هم پیداش نشد .بین ما سکوتی سخت حاکم بود . و جز بعضی اشکالات تو تمرینام رو توضیح می داد حرفی نبود . سرمشق رو که گرفتم بلند شدم و از بس عجله کردم که زود کارم تموم بشه و از کلاس خارج شم حواسم نبود که دفتر تمرینم ، روی میز استاد جا مونده .
    وقتی داشتم سرمشقم رو خشک می کردم چادرم رو طوری تنظیم کردم که چهره به چهره نشم .
    صدای چرخش قلم روی ورقه گلاسه رو می شنیدم ، فهمیدم استاد داره خطاطی می کنه .
    همین که دفتر سرمشق رو بستم که بلند شم برم ، دیدم دفتر تمرینم رو میزش جا مونده ، رفتم جلو و گفتم ببخشید دفترم اینجا مونده ؟
    دفتر رو روی دو دستش گرفت ، با احترام از جا بلند شدو تقدیم کرد ، لای دفتر باز بودو من دیدم توش خوشنویسی شده و خیسه ، گرفتم و رفتم نشستم سر جام که خشک بشه و طوری نشسته بودم که چهره به چهره نشم و ایشون بازهم مشغول خطاطی شد .
    وقتی داشتم فوت می کردم که مرکب خشک بشه ، دیدم با خط شکسته چیزی نوشته اما سر و ته ، طوری که متوجه نشه دفترم رو سرو ته کردم و جملات رو خوندم ، دو جمله با فاصله از هم به صورت شکسته نوشته شده بود .

    این جملات :




    درست همین لحظه تعدای از بچه ها وارد کلاس شدن ، یکیشون پیش من نشست و بعد سلام و احوالپرسی گفت ببینم تمریناتت رو ، منم آروم اون صفحه رو که استاد توش نوشته بود رو رد کردم و چند صفحه قبلش رو آوردم و نشون دادم و استاد چون ندید که من چه کار کردم ، به تصور این که من همون صفحه که اون جملات رو توش نوشته بود رو دارم نشون میدم ، سراسیمه بلند شد و با اضطراب از کلاس بیرون رفت ( من کاملاً متوجه اضطرابش شده بودم )
    بعد این که همکلاسی محترم تمرینا رو دید و به به گفت من دفتر رو گرفتم و از کلاس بیرون رفتم و استاد رو دیدم که تو دفتر داره با مسئول آموزش( همون که یک روز متوجه شدم پشت سر منه وقتی داشتم کلاس می رفتم و...) حرف میزنه و من از هر دو خداحافظی کردم و نگاه نگرانش رو دیدم و رفتم . ( تو راه با خودم گفتم من باید چه کار می کردم ، هیچ کاری بهتر از اون نبود ، اگه از نشون دادن دفتر خود داری می کردم کارم مشکوک بود ، باید نشون می دادم اما هوشیاری هم به خرج دادم و صفحه رو رد کردم ، ولی من چه گناهی داشتم که استاد ندید که من این کار رو کردم و نگران نباشه .
    اما وقت رفتن با حالت خداحافظی نشون دادم که مشکلی پیش نیومده و فکر کنم استاد هم گرفت و خیالش راحت شد ، چون بعد از خداحافظی من بلافاصله بلند شد رفت کلاس .
    وقتی رفتم خونه ، دفتر رو باز کردم جملات رو خوندم ، نمیدونستم باید خوشم بیاد یا بدم ، آخه ......


  16. 10 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (سه شنبه 10 شهریور 88)

  17. #19
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 14 اسفند 90 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1387-7-21
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,222 در 1,018 پست

    Rep Power
    121
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    من بیصبرانه منتظر بقیه اش هستم

  18. 2 کاربر از پست مفید gole maryam تشکرکرده اند .

    gole maryam (سه شنبه 31 فروردین 89)

  19. #20
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    تا اونموقع ، همیشه نگاهم اینطوری بوده ، که بدم میومده ، که پسری دختری رو برای زندگی پسندیده باشه و حتی علاقه مند شده باشه ، خودش مستقیم بیاد و ابراز کنه ( البته امروز این نگاه رو ندارم ) و حس می کردم اگر کسی این کار رو بی واسطه انجام بده ، از چشمم می افته ، اما با خوندن این جملات ، استاد از چشمم نیفتاد ، ولی خوشحال هم نشدم ، توی یه برزخ بودم .
    بعد از کمی استراحت ، غروب که شد ، دفتر را باز کردم و جملات رو خوندم ، سرم گیج رفت ، و کمی هم حالت تهوع گرفتم ، نمی دونم چرا این حالتی شدم ، به جای اینکه خوشم بیاد. نمیدونم از اضطراب بود ، از چی بود ! ، که این حال بهم دست داد .

    حالم که بهتر شد ، نشستم و فکر کردم ، که باید چه کنم ، شک نداشتم که هدف اون ازدواجه ، چون هم در سن و سال ازدواج بود ، هم شنیده بودم دنبال یک مورد مناسب می گرده ، خوب فکر کردم ، و به خودم گفتم :
    تو الآن دیگه آشکار احساس اونو فهمیدی و نمیتونی اونو که دیدی خودتو به اون راه بزنی ، و مطمئناً او هم دنبال عکس العمل هستش و حتی شاید سر صحبت را باز کنه .چه می کنی ،؟
    دیدم من احترام زیادی به عنوان استاد براش قائلم ، اما هنوز احساسی در من مثل اون شکل نگرفته ، و اگه می رفتم کلاس ، به مرور زمان ممکن بود تحت تاثیر قرار بگیرم .
    پس چه باید می کردم ؟
    خوب که فکر کردم ، دیدم من که قصد ازدواج ندارم و به ادامه تحصیل و کنکور فکر می کردم ، پس دو راه بیشتر در پیش ندارم ، یا باید کلاس رو ادامه می دادم و باز بی اعتنایی می کردم و اگر حرفی پیش اومد نه می گفتم ، یا باید ترک کلاس می کردم و قید آزمون خوشنویسان و گرفتن مدرک رو می زدم ، سبک سنگین که کردم ، دیدم اگر کلاس رو ادامه بدم با روندی که مد نظرم بود ، با احساسات استاد بازی کردم و شاید هم احساسش رو شدید تر می کردم ، و این را از انصاف به دور می دیدم ، یعنی در منطقم نمی گنجید چنین کنم ، راه دوم را انتخاب کردم و به خودم گفتم :
    تو که اصول خوشنویسی رو آموختی و مدرک هم که نگرفته باشی دنیا که به آخر نمی رسه ، مهم اینه که میتونی در اون حدی که آموختی خوب بنویسی ، اما عوضش اگه کلاس نری یه کار خوب کردی ، اینکه با نرفتنت ، با احساس استاد بازی نکردی و تازه با توجه به این که قصد ازدواج نداری و حتماً جوابت بهش نه هست ، اینجوری دلش نمی شکنه و بانرفتنت کمک می کنی کم کم فراموشت کنه .
    و اینجوری شد ، که تصمیم جدی رو گرفتم ، رفتم اون برگه ای که استاد اون دو جمله رو توش نوشته بود رو هم پاره کردم که وسوسه نشم .

    جلسه بعدی کلاس که رسید ، به جای این که برم کلاس ، رفتم خونه یکی از دوستام ، چون دفترم که قرار بود سرمشق های با خود نویس رو توش بنویسه پیش استاد بود ، رفتم از دوستم بخوام که تماس بگیره و از استاد بخواد که اون دفتر رو جلسه بعد بیاره که من برم فقط دفتر رو بگیرم بیام ( البته به دوستم ماجرا را نگفتم ).
    دوستم زنگ زد ، استاد رو از کلاس صدا زدند ، و دوستم به عنوان خواهر من خودش رو معرفی کرد و گفت چون می خواد برای کنکور خودش رو آماده کنه دیگه کلاس نمیاد ، و گفتند که من خدمت شما بگم اگه زحمتی نیست دفتر سرمشق رو بیارید بیان بگیرن .منم گوشم رو به گوشی چسبونده بودم که استاد چه جوابی میده .
    استاد گفت :
    حیفه که ، بزودی آزمون انجمن خوشنویسانه ، ایشون حتماً سطح خوش رو دریافت می کنه ، و دوستم هم گفت می خواد برای کنکور آماده بشه و میگه کلاس نمیرم ، استاد گفت باشه ، من دفتر رو بیارم درب منزل ، یا جایی رو قرار میزارن که من بهشون بدم ، و من در گوش دوستم گفتم بگو بسپار به مسئول کلاسها من ازش می گیرم و استاد هم با صدای آرومی گفت باشه و... بعد هم تشکر و خداحافظی .

    و اینجا بود که من فهمیدم که آدرس خونه ما را هم گرفته و اون روز مسئول کلاسها هم از درب خونه من رو تعقیب می کرده که به اصطلاح رفت و آمد من رو بینه و بسنجه که چه جور دختری هستم . و اینکه میخواست دفتر رو درب منزل بیاره یا با در یه قرار ملاقات تحویل بده ایجاد موقعیتی بود برای گفتگو که من از آن فراری بودم .

    هدفم از اینکه گفته بشه برای کنکور خودمو می خوام آماده کنم این بود ، که جواب اون مختصر صحبتی که یک روز توی کلاس پیش اومد و ایشون از امکان ضعیف قبولی در کنکور گفت و .... که در واقع میخواست بدونه برنامه من برای آینده چیه ، رو داده باشم و بفهمه برنامه من ادامه تحصیله و فعلاً ازدواج رو تو برنامه ندارم .
    و بالاخره یک روز رفتم دفترم رو گرفتم و کلی شعرهای زیبای احساسی با خود نویس خوشنویسی کرده بود.
    مدتی دفتر پیشم بود ، و گاهی می خوندم ، اما برای این که هیچ نشانی جز دفتر سرمشقهای عادیم ، از استاد و احساسش نداشته باشم ، اون رو روزی به یه دوست هدیه کردم و رفت .
    مدتی بعد ، یک روز نمی دونم برای چی بود ، که رفتم سراغ دیوان وحشی بافقی ، وقتی باز کردم دیدم بعضی اشعارش علامت خورده ، و علامت هم علامت استاد بود و اینجا بود که معنی نگاه اون روز استاد را بعد از آنکه کتاب را به من عودت داد فهمیدم ، در واقع دلش می خواست همونجا کتاب را باز کنم و به این اشعار برخورد کنم و عکس العمل من رو ببینه ، و من دیگه نتونم خودم را به تجاهل بزنم ، منم اصلاً تصور نمی کردم که چیزی داخل کتاب باشه ، حتماً با خودتون می گید این دیگه کیه ، پاک گیج بوده و منگ ، اما واقعاً به ذهنم نمی رسید ، و شاید لطف خدا بود ، وگرنه غافلگیر می شدم و مدیریت روند ممکن بود از دستم خارج بشه .

    در پایان این خاطره ، اشعاری که استاد برام علامت زده بود را خواهم آورد .
    وقتی من دانشگاه قبول شدم و مشغول تحصیل ، دو یا سه سال بعد ، از طرف مدرسه ای که یکی از خواهرام تحصیل می کرد ، توی تابستون کلاس خوشنویسی گذاشته بودند ، و استاد به اونها آموزش می داد ، برام تعریف می کرد ، که وقتی یکی از بچه ها خواهرم رو به فامیلی صدا میزنه ، استاد سراسیمه بر می گرده ببینه کیه که جواب میده اماموفق نمی شه به موقع خواهرم رو ببینه ، و من هم برای خواهرم وسایل خوشنویسی رو از نوع بهترینش تهیه می کردم و به شهرستان می بردم ، یک بار که دوات خواهرم رو می بینه ، و قلمش رو ، میگه اینو از کجا خریدی ، اینا فقط تهران پیدا میشه ، و خواهرم میگه که خواهرم دانشجوه اونجا برام تهیه کرده ، می گفت نگاه عمیقی به دوات انداخت و سرمشق رو نوشت . وقتی اینا رو می شنیدم باورم نمی شد که هنوز من تو ذهنش باشم .
    آخرین باری که دیدمش ، سالها پیش که پدرم فوت کرده بود و من رفته بودم شهرستان ، با برادرم رفته بودیم بدیم پلاکارد بنویسند ، که سر از یه مغازه ، تابلو نویسی درآوردیم ، که مال ایشون بود ، سفارش ما رو گرفت اما سرش رو بلند نمی کرد نگاه کنه ، نمیدونم شناخت منو یا نه ، اما من بازم به روی خود نیاوردم . و یه بار هم دیدم تلویزیون منزلشون رفته و به عنوان استاد خوشنویس مصاحبه باهاش داشت .
    یاد اون روزها که میافتم ، این خاطره برام به یاد موندنیه ، و امروز دلم میخواد این جریان و رفتار من از نگاه شما دوستان ارزیابی بشه ، و در نهایت نظر خودم را هم خواهم آورد ،

    براستی اگر شما جای من بودید چه موضعی می گرفتید ؟ و مرا چگونه ارزیابی می کنید .

    من از روند رفتاری خودم پشیمون نیستم و اگر به گذشته برگردم ، شاید زودتر هم کلاس را ترک می کردم ، اما دوست دارم از زاویه های دیگه هم نظر بشه ، و دیدگاهای شما دوستان را هم بدونم . پس منتظر ارزیابی و نظراتتون هستم


    و اما اشعاری که استاد ، برام از دیوان وحشی بافقی علامت زده بود .


    1
    ماه من ، گفتم که با من مهربان باشد، نبود
    مرهم جان من آزرده جان باشد ، نبود

    از میان بی موجبی خنجر به خون من کشید
    اینکه اندک گفتگویی در میان باشد ، نبود

    بردلم صد کوه غم از سرگرانیهای او
    بود اما اینکه برخاطر گران باشد ، نبود

    خاطر هر کس ازو می شد بنوعی شادمان
    شادمان گشتم که با من همچنان باشد ، نبود

    وحشی از بی لطفی او صد شکایت داشتم
    پیش او گفتم که یارای زبان باشد ، نبود


    ***


    2
    -
    زپیش دیده تا جانان من رفت
    تو پنداری کز تن جان من رفت

    اگر به باغ روم بهر دیدن گل و سرو
    بیاد قامت آن گلعذار خواهم رفت

    جدا زیار چه باشم در این دیار مقیم
    چو یار کرد سفر ، زین دیار خواهم رفت

    مرا به میکده ،ای محتسب رجوعی نیست
    اگر روم ، پی دفع خمار خواهم رفت

    به رهگذارش اگر خاک شود سر من
    کجا چو وحشی از آن رهگذار خواهم رفت


    بقیه غزل ها رو در اولین فرصت که تایپ کردم پست می کنم

  20. 9 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    meysamm (دوشنبه 27 بهمن 93), فرشته مهربان (سه شنبه 31 فروردین 89)


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  3. همسرم روزه نمیگیرد چه برخوردی با او داشته باشم
    توسط ghalam63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه 09 مهر 90, 14:57
  4. نظر در مورد وزن همسر
    توسط sina.sina11 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مرداد 90, 04:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:31 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.