به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 22

Threaded View

  1. #12
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 31 خرداد 91 [ 10:54]
    تاریخ عضویت
    1386-12-10
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,145 در 958 پست

    Rep Power
    188
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    همه چیز داشت خراب میشد.. انگار یه زلزله اومده بود. احساسم نسبت به آقای س کاملا عوض شده بود. بعد از اون روز خیلی کمتر می رفتم دفتر. منتظر یه فرصت بودم که دیگه برای همیشه اونجا رو ترک کنم..
    یک بعداز ظهر با خانم و از دفتر اومدم بیرون، فرداش پنج شنبه بود و دفتر تعطیل بود. خانم و گفت شنبه می بینمت، من هم گفتم اگه خدا بخواد... همون موقع که این جمله رو گفتم احساس کردم که دیگه خانم و رو نمی بینم.. یعنی خدا نمی خواست..
    روز بعدش که شرکت بودم، آقای س تماس گرفت گفت یک جلسه فوری داره و باید برم کمکش کنم.. من هم رفتم، اما خبری نبود. خودش تنها نشسته بود، گفتم پس با کی جلسه دارید؟ گفت با شما...
    روز خیلی سردی بود، کنار شومینه نشسته بودم، اون هم اومد رو به روم نشست، گفت «برام خیلی سخت شده که ببینمت اما چیزی نتونم بهت بگم، اینکه هر روز از جلوی من رد بشی و من فقط مجبور باشم نگاهت کنم برام عذاب آوره، نه اونقدر توانایی دارم که بتونم این صحنه ها رو تحمل کنم و نه اونقدر خودخواهم که بخوام با من زندگی کنی.. میدونم که چیزی از عمرم باقی نمونده.. کاش من سی سال دیرتر به دنیا میومدم... تو هم حق داری که دوست نداری با یه پیرمرد باشی اما من روزهای خوبی با تو داشتم امیدوارم از من متنفر نباشی.. من از خیلی وقت پیش می شناختمت، از همون روزهایی که می اومدی شرکت، همون روزهایی که منو نمی شناختی، ساعت برگشتنت همیشه نگات می کردم.. باور کن نمی تونم تحمل کنم، اینکه باشی و وانمود کنم که برام با بقیه فرقی نداری... برای همین ازت میخوام اگه دوست داشتی تا آخر این برج بیا، اگه هم دوست داشتی دیگه نیا...»
    فقط داشتم گوش می کردم، تمام مدت سرش پایین بود و با دسته صندلی ور می رفت.. احساس بدی داشتم... خیلی سنگین شده بودم، اما به زور بلند شدم و ازش خداحافظی کردم و رفتم بیرون..

    نمیدونم، یعنی اگه سی سال جوون تر بود قضیه فرق داشت؟ یعنی اون چیزی که باعث شد من ازش دور باشم سن و سالش بود؟ وقتی خوب فکرمی کنم می بینم جواب این سوال مثبته...
    اون کسی رو دوست داشت که برای دوست داشتن قواعد و قانون داشت، من برای اینکه بتونم دوستش داشته باشم باید قانون شکنی می کردم ..من جرأت شکستن قانون رو نداشتم، اون هم قانونی که خودم برای زندگیم گذاشته بودم..

    دیگه تصمیم گرفتم نرم، نمیدونم این بار حرفاش جدی بود یانه، اما میدونم که شنبه منتظر من بود، چون خانم و باهام تماس گرفت و گفت که آقای س باهات کار داره، گوشی رو گرفت، باز هم باور نمی کرد که نرم، گفت چرا نیومدی، گفتم شما گفتین، گفت بیا حساب و کتابتو بکنم... گفتم چه حساب و کتابی؟ گفت هیچی و گوشی رو قطع کرد...
    دوباره عصر تماس گرفت گفت حقوق این برجت رو نمیخوای؟ گفتم این برج من زیاد نیومدم، یک هفته هم بیشتر ازش نگذشته... گفت کارت دارم باید حتما ببینمت، گفتم هر روزی که بگید میام خدمتتون، گفت بذار فکر کنم... گوشی رو قطع کرد...
    5 دقیقه بعدش زنگ زد، تا گوشی رو برداشتم گفت حریف هر کسی شدم به جز تو، دیگه نمیخوام بیای، دیگه نمیخوام چهره خبیثت رو ببینم....
    گوشی تو دستم بود که قطع کرد... میتونستم درکش کنم براش ناراحت بودم، اما این ماجرا باید تموم میشد، حالا اگه واقعا فکر می کرد که من خبیثم خیلی بهتر بود...

    بعد از اون دیگه نرفتم، این آخرین باری بود که صداش رو شنیدم... تمام شعرهای سپیدم توی دفترش جا موند، دیگه حتی نرفتم اونها رو بردارم، خیلی از شعرهام رو ندارم....

    همسرم ازم علت نرفتنم رو پرسید و من هم مجبور شدم تاحدودی براش قضیه رو توضیح بدم..
    دیگه فقط شرکت می رفتم..

    یکی از اون روزهایی که داشتم از شرکت بر می گشتم، توی خیابون دیدمش، باید از کنارش رد می شدم، برام سخت بود، سرم رو انداختم پایین، سنگینی نگاهش رو حس می کردم...

    بعد از اون روز دیگه شرکت نرفتم..
    یک چند وقت بعد خانم و باهام تماس گرفت، گفت یک هفته بعد از رفتنت دفتر تعطیل شد.
    دو سه ماه گذشت برام اس ام اس زد، میخواست دوباره برم پیشش، می گفت نه به خاطر کار، دلم برات تنگ شده... اون موقع دیگه من و همسرم داشتیم نامزد می کردیم.. بهش گفتم نمیتونم بیام و بهتره همه چی رو فراموش کنیم...
    دوباره چند ماه بعد زنگ زد، گوشی رو جواب ندادم، توی دانشگاه بودم، به یکی از دوستام گفتم جواب بده و بگه که شماره واگذار شده، دوستم باهاش صحبت کرد و گفت که تازه این شماره رو خریده، ازش پرسیده بود ازخانم ش خریدین، دوستم هم گفت نه...
    توی این مدت خونمون رو هم عوض کرده بودیم و دیگه هیچ نشونی ازم نداشت...

    هر از چند گاهی یاد خاطراتش می افتادم.. هر از چندگاهی یاد حرفاش می افتادم.. تا اینکه چند وقت پیش فهمیدم که دیگه نیست.. خیلی ناراحت شدم، خیلی...
    خاطراتش داشت خفه ام می کرد، برای همین نوشتم تا آروم تر بشم.. کسی که توی این ماجرا بد کرد، من بودم، من بودم که ندونسته و نخواسته احساساتش رو به بازی گرفتم، من بودم که گذاشتم و رفتم، من بودم که جرأت قانون شکنی نداشتم...
    میدونم که اگه الان هم این قضایا پیش میومد همون کاری رو می کردم که اون دفعه کردم.. از کاری که کردم پشیمون نیستم، اما نمیتونم ناراحت نباشم...
    امیدوارم هر جایی که هست در آرامش باشه، زندگی آرومی نداشت، سختی زیادی کشیده بود و خیلی تنها بود... از ته دل آرزو می کنم که منو ببخشه و از دست من ناراحت نباشه... هنوز شعرهایی که برام نوشته رو دارم.. یادگاری های زیادی ازش برام مونده.. اون هم تمام شعرهای سپید من رو داشت با دو تا عکس از من، عکسها رو سالروز تأسیس دفتر گرفتیم، یه جشن کوچیک بود، وقتی که کارمندای جدید اضافه شده بودن...

    میدونم که نمی تونم اون خاطرات رو فراموش کنم، نمی تونم آقای س رو فراموش کنم.. فقط میتونم دوباره باهاشون خداحافظی کنم...
    دوست دارم برم سر مزارش.. شاید برم... شاید...



  2. 13 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    shad (شنبه 08 بهمن 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  3. همسرم روزه نمیگیرد چه برخوردی با او داشته باشم
    توسط ghalam63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه 09 مهر 90, 14:57
  4. نظر در مورد وزن همسر
    توسط sina.sina11 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مرداد 90, 04:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.