شاید اعتقادی که من دارم با اعتقاد خیلی از انسانها متفاوت باشه، اما این اعتقاد منه...
هیچ وقت جبر رو قبول نمی کردم، همیشه در ذهنم این بود که مگه میشه ما رو به زور به این دنیا آورده باشن؟؟ مگه نمی گن انسان درک و شعور داره... مگه میشه انسانی که درک و شعور داره رو به زور وارد جایی کنن و شرایطی رو براش فراهم کنن و بعد بهش بگن که حق انتخاب داری...
مطالعات زیادی کردم... شاید حدود 3 تا 4 سال طول کشید.. هر چی بیشتر می خوندم بیشتر به این نتیجه رسیدم که همه چیز انتخاب من بوده...
خدای بزرگ هیچ اجباری برای بنده هاش نداشته.. من بودم که زندگی روی زمین رو انتخاب کردم، که شرایط زندگیم رو انتخاب کردم، که پدرو مادرم رو انتخاب کردم...
به نظرم اعتقاد به جبر به نوعی شونه خالی کردن از مسئولیت زندگیه.. جملاتی مثل
«من که نمی خواستم اینطوری بشه..
« مگه من میخواستم به دنیا بیام...
« مگه من خانواده ام رو انتخاب کردم..
« من که نمیخواستم توی این کشور به دنیا بیام...
« اصلا کی گفته که من باید به دنیا میومدم...
اینها همه جملاتی هستن برای رهایی از مسئولیت، برای نجات «من»، منی که هیچ تلاشی برای بهبود زندگی خودش نمی کنه و با این توهم که هیچ کاره است و سرنوشتش دست اون نیست توی گندابی پوچ فرو میره...
ما از همون ابتدا انتخاب کردیم، همه چیز رو، الان دیگه نباید گله ای داشته باشیم.. باید انتخاب های بهتری داشته باشیم... باید یاد بگیریم که عواقب انتخابمون رو بپذیریم و به جای درجا زدن و شکایت کردن، بهترین راه و روشها رو انتخاب کنیم....
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)