سلام
خب منم تجربه های نه گفتن های زیادی دارم.ولی متاسفانه از اونایی هستم که دلیلشو نمی دونن.
اولش به جناب عاشق بگم که فکر می کنم یه کم تند رفتی...
مثلا در مورد خود من تعداد آدمایی که به من گفتن عاشقتم خیلی زیاد بوده.
مطمئن باش هیچ دختری که دلش بخواد واقعا ازدواج کنه و به آرامش برسه براش مهم نیست چند نفر براش توی جوب بیوفتن.
اگر دختری اینجوری رو دیدی مطمئن باش هنوز بچه اس.
آخه از یه جایی دیگه کیفیت مهمه!!!
حالا من با خودم فکر می کنم که اگه این همه آدم به من گفتن عاشقتم و باقی قضایا ...و من هم مطمئنم دروغ نگفتن،معیار یه عشق درست و حسابی چیه...یعنی فرق اون آدم اصلیه با بقیه چیه و من چه جوری می تونم تشخیصش بدم.
در این جور مواقع می گن به دلت رجوع کن.
ولی بعضی وقت ها هم دل آدم errorمی ده!
آخه همه چی مثل توی قصه ها پیش نمی ره.وقتی از یه حدی زیادتر می شه دیگه ناخودآگاه فکر می کنی این جور ابراز احساسات یک جور پروسه طبیعیه و دیگه زیاد احساساتت تحریک نمی شه.
به خاطر همین من با اینکه شرایط ازدواج رو کاملا دارم ولی سالهاست که دارم به این نه گفتنم ادامه می دم
باور کنید دنبال چیز ایده آلی نیستم.گاهی تا مرزش پیش می رم ولی یک دفعه به خودم می گم :چه کار داری می کنی؟؟
یک جور ترس دارم...شاید هم بی اعتمادی...نمی دونم چی هست و راه حلش چیه .ولی نه دختر بی احساسی هستم نه بلند پرواز.خودم هم می دونم یه جای کار می لنگه!
ولی باید بگم دردآور ترین جای قصه وقتی هستش که می خوای به طرف بگی :نه!
من اینجوریم و فکر می کنم که خیلی دیگه از دختر ها هم اینجورین.واقعا دردناکه.من که خودم به اندازه اون طرف رنج می کشم و برای بر باد رفتن خواسته هاش و آرزوهاش حتی گریه می کنم.
ولی خوب چه می شه کرد؟؟
کاری از دست ما بر نمی آد!
دوست دارم بدونم آیا دختر دیگه ای هم این دوروبر مثل من هست؟!
یا کسی که بخواد راهنماییم کنه..








علاقه مندی ها (Bookmarks)