ممنون سایه های ماه عزیز
همه ما لحظات خوش زیادی توی زندگیمون داشتیم اما بعضی از اونها یه طعم دیگه داشته. یکی از لحظاتی که من هیچ وقت فراموش نمی کنم مربوط میشه به یک روز گرم تابستانی. وقتی توی همدان بودم و ترم آخر دانشگاه، آخرین روزهایی بود که مهمون اون شهر زیبا بودم.
با چند تا از بهترین دوستام رفته بودیم گنجنامه خیلی هوا گرم بود، فکر کردم تا کی میتونم به خاطر نگاه دیگران خودم رو محدود کنم و بزرگترین لذت رو نبرم، برای همین رفتم توی آب تا لب آبشار رفتم دستم رو زیر آبی گرفتم که داشت از اون بالا میومد، جرأتم بیشتر شد و رفتم زیر آبشار، قطره های خنک آب روی بدنم می ریخت، هیچی جز آب نمی دیدم.. خیلی ایستادم یادم نیست.. اما یک دفعه متوجه شدم کسی کنارم ایستاده، اون هم مثل من خوشحال بود و قطرات آب رو می گرفت...
از زیر آبشار اومدم بیرون، تازه فهمیدم خیلیها بودن که مثل من دوست داشتن این کار رو بکنن اما خودشون رو محدود می دیدن و با جلو رفتن من به خودشون این فرصت رو داده بودن که امتحان کنن. مثل بچه ای که جز خندیدن چیزی براش مهم نیست....









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)