تا كي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا كي اسير تنهايي باشم و از دستهاي يارم دور ؟ تا كي بايد بخاطر دوري تو اشك بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بكشم ؟ تا كي بايد از خداي خويش التماس كنم تا تو را « » به من برساند ، نزديك و نزديكتر كند تا بتوانم دامنت را در آغوش بگيرم ! تا كي بايد غروب غم پردرد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد !تا كي بايد تنهايي به خورشيد آرام آرام به پشت كوهها ميرود ... نگاه كنم و تا كي بايد لحظه و ثانيه ها را يكي يكي بشمارم تا لحظه ديدار تو فرا رسد ؟ خسته ام ... يك خسته دلشكسته ، عاشق بي سرپناه ... عاشقم! يك عاشق ديوانه سر به هوا ... تا كي بيايد ؟








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)