یادمه اولین بخشی که پامونو به عنوان کارآموز توش گذاشتیم...بخش ارتوپدی(شکستگی ها)بود...تا از در وارد شدیم یه بوی خیلی بد تمام راهرو برداشته بود ...اصلا باور نمی کردم بتونم اون بوها رو روزی تحمل کنم ولی امروز که سالها از اون روزای اول می گذره مشامم به همه بویی عادت کرده....
همه بو از تخت 1 بود من که حاضر نشدم حتی پامو داخل اتاق بذارم...دوستم که دختر خیلی خوبی بود گفت من قبول می کنم اون تخت مال من باشه...ظهر دیدیم حال دوستم خیلی خرابه..برامون از تخت 1 گفت ..اینکه یه جوان 30 ساله هست که در حین کار کردن برق گرفته بودش و تمام 4 دست و پاش سوخته بود.....اینکه زنش با دو تا بچه اش تو این 2 ماهی که بستری بوده حتی یکبار بهش سر نزدن و این که این آقا اونقدر ناتوانه که وقتی اشک می ریخته هم کسی نبوده تا اشک هاشو پاک کنه.....
به هر صورت دوست ما هر روز 2-3 ساعت پانسمان 4 دست و پای اون اقا رو عوض می کرد و این در حالی بود که ما حتی یکبار نرفتیم چهره اون مرد رو ببینیم..
نه نه خدایا اصلا امکان نداشت بتونم به اون دست ها و پاها نگاه کنم ..دستها از ارنج و پاها از زانو سوخته بودن و تمام ماهیچه و عصب و شریان و وریدها بیرون بود و وای خدایا شکرت!!!!
این اولین چیزی بود که توی ذهنم چرخید ..آدما با دیدن این تصاویر اولین چیزی که یادشون میاد تشکر از خداست ...پس شما هم اینکار و بکنید....
به زور استادمون برای دیدن این مریض رفتیم..چهره ای که بعد گذشت این سالها هنوز هم از یادم نمی ره...چقدر نا توان بود ولی امیدوار..اینو میشد از برق چشماش فهمید....
نیلو55 گرامی برای پزشک شدن باید بتونی تحمل کنی که قلبی از سنگ داشته باشی ....نه نه نه......
سنگ نه برای اینکه اشک نریزی ...برای اینکه بتونی با جرات کارهایی رو انجام بدی که کمتر کسی میتونه انجام بده....
دیدن صحنه هایی که تا عمر داری از یاد نمی بری و تصویر اون مرد جز اولین تصاویر دنیای پزشکی من بود که ماه بعد هر چهار دست و پاشو قطع کردن!!!!!!
زنش آخر همون ماه ازش جدا شد ومن چقدر فکر کردم که اگر من بودم یا هرکدوم از ما در این شرایط چکار می کرد؟
پس بازم با صدای بلند باید بگیم ..خدایا به خاطر همه چیز شکرت....شکر.....
(( این عکس ها نمونه ساده ای از اتفاقی بود که برای اون مرد افتاده بود..نمونه قابل درمانش به خصوص برای نیلو که می خواد تصمیم بگیره....))











پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)