سلام دوستان
احساس عجیبی دارم
دیگه چیزی ازم نمونده که به خاطرش خودمو از دید شما مخفی کنم
امروز همه خانوادم به خاطر به دنیا اومدن فرزند برادرم اینجا هستند،ما خانواده ی پر جمعیت و منسجمی هستیم
همه از من سراغ نامزدم رو میگیرند و میگن چرا 10 روزه هیچ اثری ازش نیست،ولی فکر کنم از حال زار من تا حدودی متوجه موضوع شده باشند،امشب بعد از این چند روز قطعی بهشون میگم...
همه افرادی که منو میشناختن به نامزدم هم احترام زیادی میذاشتند
خواهر زاده و برادرزاده ام همش سراغ عموشون جناب digitalman رو میگیرند و میگن زنگ بزن باهاش صحبت کنیم،بگو بیاد 4 تایی با نگین تازه به دنیا اومده عکس بگیریم.
ولی میدونم بالاخره برای همشون عادی میشه ولی برای من چی؟
با این سختی ها و فشارهایی که این چند وقته به من وارد شده چطور به زندگی شاد گذشتم برگردم
نمیدونم...!!!
تو این ده روز سه بار دچار فشار عصبی وحشتناکی شدم،کم کم دارم از این فشار ها میترسم باورم نمیشد که این منم
اگر تو این لحظات در خونه تنها بودم نمیدونم چه اتفاقی برام می افتاد، نمیتونستم به خودم مسلط بشم
در ذهنم نمیگنجه که چند ماه کسی وارد زندگیم شده باشه و با تمام وجود براش مایه گذاشته باشم ،تمام سعیمو برای ساختن زندگی شاد و خوب کرده باشم و اینطور منو با بی اعتنایی بی ارزش کرده باشه و اینقدر ضعیف بوده باشه که با همه ی خوبی هایی که خودش ازش حرف میزد نتونست با اون مشکل که به نظرم کوچیک بود کنار بیاد و کمک کنه همه چیزو بسازیم.
من میدونستم که اشتباهاتی داشتم ولی فقط خدا شاهد بود که همیشه در فکر بهتر کردن رابطه بودم،ولی الان دیگه بریدم
چند بار دیگه باید این 10روز و 5 روز ها رو تحمل کنم؟
حالا که خوب فکر میکنم میبینم که من هیچ وقت نقطه ضعف های اونو به روش نمیاوردم،فقط همیشه با مهربانی و روی خوش سعی میکردم مفید باشم،ولی اون چی؟
بهتر بود وقتی بهم میگفت که تاحالا نتونسته کسی رو ببخشه و فقط با قطع رابطه برطرفشون کرده(نداشتن گذشت و بخشش)
یا وقتی که حتی مادرش ازش چیزی رو میخواد با کمال بی اعتنایی نادیده میگیره(نشونه خودخواهی)
یا وقتی لیسانسشو 5 سال و نیمه طی کرده
یا وقتی که به جای سعی و تلاش برای پیشرفت زندگیش 15 ساعت از شبانه روز رو میشینه جلوی کامپیوتر
یا حتی وقتی در همین همدردی همش درباره ی جدایی،خیانت ،وابستگی ودرمانش ،کلیپ تمومش کن و ....تاپیک میزده(نشونه ذهن منفی باف)
این نشونه هارو جدی تر میگرفتم و به این فکر نمیکردم که این مشکلات در برابر اخلاق و رفتارخوبش با من،حرفهای خوبش،پاک بودنش از مواد مخدر، خیلی ناچیزه
من این موارد رو در برابر خوبیهاش ندید گرفتم،گفتم با هم همدیگر رو کامل میکنیم ولی اون چی؟
به خاطر من چه کار کرد؟
خودخواهی؟!
منفی بافی؟!
تحقیر کردن من ؟!
ورود به حریم شخصی من؟!
در نظر گرفتن حیثیت من؟!
بازی کردن با احساسات من؟!
...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2 ماهه که نامزدیمونو رو به همه گفتیم وصیغه محرمیت هم خوندیم و رفت و آمد زیاد و... هم داشتیم
این ضربه ها چطور التیام پیدا میکنه؟؟؟
راستی یادم افتاد که به دوستان هم گفته شده بود که در حرفهای من تناقض دیدی؟
دوستان میدونید چرا اینو میگه؟
بعد از صحبت من با خواستگار قبلیم،چند بار بهم گفت که دقیقا باید بگی چه چیزهایی گفتید؟
منم به خاطر احترامی که براش قائل شدم غرور خودمو نادیده گرفتم و کامل براش گفتم،بعدش در عرض 2.3 روز 2باره و3 باره و4 باره.... این سوال رو میپرسید،چند بار! مثل کسا نی که میخوان مچ بگیرن...
بازم این شکنجه رو تحمل میکردم واز اول براش میگفتم،وقتی در بین توضیحاتم یک جمله رو جا انداختم میگفت دیدی حرفات چند تا شد....
شما قضاوت کنید! اگر عزیزتون بخواد با درخواست تکرارتوضیحات یک مسئله از حرفاتون نقطه ضعف پیدا کنه،چه حسی پیدا میکنید؟
آقای دیجیتال من همیشه به من میگفتی که کمال گرا هستی
نمیدونم منو در چه حدی از کمال میخواستی!
این چند وقته هم من تمام سعیمو کردم که حداقل خودت ،خودتو باور داشته باشی،اون موقع میتونستی منم باور کنی
تو خیلی از کارها تشویقت میکردم ،خوبیهاتو به روت میاوردم تا تقویت بشی،جلوی همه بهت احترام میذاشتم که بقیه هم دوستت داشته باشن، هر موقع میگفتی که بد تیپی ،من میگفتم حق نداری به نامزدبا اراده ی من بگی بد تیپ،وقتی میگفتی تو بهتری من میگفتم نه مساوی هستیم
وقتی از وضعیت اقتصادی میگفتی ،میگفتم غصه نخورهمه چیز درست میشه،خدا کمکمون میکنه همه چیز به دست میاریم،باید تلاش کنیم
دیگه باید چطور رفتار میکردم؟!
حتی خوبی های خودتو نمیدیدی
ولی اینو بدون که صفات خیلی خوبی هم داری که من از همه بیشتر ارادتو دوست داشتم،الانم همین اراده باعث شده که بخوای منو نادیده بگیری ،ولی دیگه بسه
اجازه نمیدم بیشتر از این با من بازی بشه









علاقه مندی ها (Bookmarks)