با درود؛
برخی مقولات را نباید با هم مخلوط کرد و سمپاتی خویش را نسبت به فضاهایی هیچگاه نمی توان پایه و اساس یک دیدگاه ارزشی و خوب و بد بین قرار داد.
جوامع روستایی کشورهای در حال توسعه خاستگاه نیک پنداشته شده این واگوبه اند.و من می گویم که راه فیزیکی که آنها را به شهرهای این گونه کشورها می پیوندد،گویی به مثابه حرکت در تونل زمان هستند.
مردمانی که هیچ برخوردی با مدنیت و مدرنیسم سودمند و مثبت که حرکت به ناچار جامعه انسانی است نداشته اند.
ارتباط بلاواسطه با زمین،اب،جانداران اهلی و وحشی،عادات و عقاید متعلق به گذشته ای که انگار تزلی و ابدی است،مثلاً توفق مرد بر زن،نبود حریم شخصی،زندگی قبیله ای و عشیره ای،نامیدن جنس مؤنث انسانی و زمین بعنوان ناموس،جنگها و دعواهای دوره ای بر سر آب و زمین و . . . گوشه ای از مشخصات اجتماع روستایی است.
فالبهای از پیش تعیین شده که جای هر کس در آن مشخص است و همه و همه زندگی آن مردم و آداب و رسومشان و کارهایشان حداکثر در یک کتاب صد صفحه ای جای می گیرند.
انسانها فاقد دانش لازم برای شناخت موارد نوین هستند و در نتیجه آرزوها و شما بخوانید انگیزه هایی جدید.
انگیزشی که سبب گرایش یک انسان شهری به تأتر و سینما یا خواندن یک رمان چند هزار صفحه ای می شود،در این جوامع فاقد معناست.
زندگی بسیار ساده است،چنانکه هزاران سال همچنان بوده اند.ناآگاهی در درجه نخست و بیماری و فقر و تسلیم در برابر کسی که زورمندتر است از تبعات همان زندگی ساده است.
اکنون یک انسان به ظاهر متمدن شهری که موجودی است ناقص الخلقه(همه مان) بنا بر اتفاقی سر از این جوامع در می آورد.
از شهر شلوغ و به ظاهر متمدن و مدرن به روستایی که همگی راضیند به: * پیشانی نوشت خودشان*
آیا انسان درون شهرهای ایران مدرن است؟اندیشه و کردارش چه؟نخست باید به این پرسش پاسخی درخور داد.
تعاطی اندیش ها و تعامل اجتماعی و حتی اختلافات میان زیست فکریی و قیزیکی یک انسان شهری در ذات و ماهیتش کاملاً متفاوت از یک انسان متعلق به دوران گذشته است.
موارد پیش پا افتاده ای چون:خستگی از ترافیک و شلوغی شهر و یا گوناگونی به حق افکار انسانهای مدرن و گاهی کارزار کلامی آنها هیچ چیز بدی که خیر،بسیار هم نیکوست.
جالب است که می بینیم که چه خون و خونریزی ها و ناعدالتی ها که در همین روستاها نمی شود.و از سویی چقدر شگفت آور است که بسیاری از روستاییان با داشتن آب و زمین بازهم متمایل به شهرنشینی اند؟!
همانطور که اشاره کردم وجود سکونی ژرق در طرز زندگی و اندیشه روستا سبب نشناختن امری مهم بنام *حق انسانی* از سوی فرد سنتی روستا می شود.
زن جنس دوم است و اصلاً حق اظهار وجود،عاشق شدن یا اعتراضی ندارد.چونان مردمام قرون وسطی و مواردی دیگر که از آن بگذریم.
آنچه روشن است دانش و آگاهی سبب رنج است.مثالی روشن آن است که تفکر را به جس درد در انسان مانند کنیم.اگر حس دردی نباشد،هیچگاه فردی درد ناشی از سوزن را درک نمی کند و چه بهتر که به سواد ماننده کنیم که در روی کاغذی فحش بنویسند و بدهند دست فردی بیسواد رنجی و عصبانیتی از آن حس نمی کند.
نه من و نه شما دوست ارجمند اصلاً نمی توانیم سنجشی میان خود و یک انسان سنتی و متعلق به دنیای گذشته و حاضر شده در این زمان انجام دهیم.
هنگامی که من اصلاً ندانم که جهان دگرگونه ای هم هست و زندگی بهتری و دانشم در حد رفع نیازهای غریزی باشد،دیگر بجز درد ضربه و زایمان و اندوه نزدیکان دیگر چه مشکلی دارم.اگر پدری یا شوهری کتکم زد چرا روانم آزرده گردد،گریه ای کرده و والسلام.
من هیچ قصد توین نداشته ام،ولی اینها واقعیت است.همانطور که انسان شهری نیز جهالتهایی دارد.عدم احترام به طبیعت و حرص و آز از همین نادانی هایند.
نه روشن کردن آتش با سنگ چخماق و داشتن بچه های بسیار که برخی نیز از یک اسهال ساده خدای ناکرده بمیرند درست است و نه غرقه شدن در ماشینیسم یا غره شدن به باور خود.
هیچگاه،مؤکداً می گویم که هیچگاخ مدرنیسم سبب بیماری روانی و افسردگی و اختلافات اندیشه ای میان انسانها نمی شود.
مردمان شهری این زمان کشور ما در حال گذارند و نه روستایی یا بهتر سنتی اند و نه مدرن،هی این ور و آن ور می روند که چگونگی آن از این مفال بیرون است و این موجب آزردگی خاطر برخی از انساهنهای شهری این دیار است.
بدرود./








علاقه مندی ها (Bookmarks)