تا یه هفته خوراکم شده بود گریه و بس. از اتاقم بیرون نمی اومدم و چیزی هم نمی خوردم. مادرم حسابی نگرانم شده بود و برای همین چند بار نوبت روانپزشک برام گرفت که من هیچ کدومشو نرفتم. مادرم فکر میکرد زده به سرم ودیوونه شدم اما اینطور نبود به عقیده ی خودم دلشکسته بودم. هیچ از نرگس انتظار نداشتم که باهام همچین رفتاری رو بکنه.. تصورش هم برام غیر ممکن بود.. هربار که فکرشو می کردم مغزم سوت می کشید و فوری عین بچه ها میزدم زیر گریه. بهم میگفتن این دختر نشد یکی دیگه.. اما مگه به هم این آسونیها بود.. من و نرگس با هم عهد بسته بودیم که منتظر هم بمونیم وتا اخر عمر در کنار هم باشیم ولی اون خیلی راحت عهدشو شکسته بود .. باید علتشو میفهمیدم و برای همین یه روز صبح که کسی خونه نبود زدم بیرون و.........







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)