آره اتفاقا خوب چهره شو به یادم مونده، حالا مگه چش شده؟ اتفاقی براش افتاده؟
وحید سر به زیر انداخت وسعی داشت اشکهای حلقه شده ی درون چشمانش را از دیدگان دوستش پنهان کند که نشد..
علی صورت وحید را آرام با دستانش بالا آورد و با مهربانی خاصی گفت: بگو دوست من.. حرف بزن.. بگو کارت با نرگس به کجا کشید؟
در حالیکه بغض راه گلوشو گرفته بود پاسخ داد: رفت..........و دست من هیچ گاه بهش نرسید..







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)