[align=justify]حیف و صد افسوس که ثانیه ها درگذرند و دنیا از حرکت باز نمی ایستد. غرق در خیال خود بود که صدای مادر چرتش را پاره کرد. سرش را به سمت مادر چرخاند . لبخندی تلخ لبان داغمه بسته اش را از هم گشود . و در دل زمزمه کرد چقدر تکیده شده ای مادر ، زیبایی دوران جوانیت کجاست؟ مادر به آرامی دستش را بر روی شانه پسر گذاشت و گویا از آنچه در مغز پسرش میگذشت خبر دارد، با صدایی لرزان گفت ای روزگار ...[/align]







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)