نوشت:
روزگار زیادی را به امید این روز سپری کردم...روزهایی سراسر غم و شادی...روزهایی که می خندیدم و روزهایی که اشک ریختم .خدا میدونه که چقدر به عقربه های ساعت نگاه می کردم تا ببینم کی به هم می رسن ولی هر بار چشمان من از خستگی روی هم می افتاد و هیچ کاه لحظه وصالشان را ندیدم...همیشه تلاش و تکاپو این دو برای رسیدن به هم برام سوال بود و امروز که سالها از دوران سادگی کودکیم می گذره نمی دونم در کجای این دنیا ایستادم...چشمام رو می بندم و قلمم رو در کناری قرار میدم تا شاید دستی یاریم دهد که ادامه دهم...............







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)