به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 20 از 42 نخستنخست ... 10111213141516171819202122232425262728293040 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 191 تا 200 , از مجموع 413
  1. #191
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 24 خرداد 00 [ 00:30]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    71,961
    سطح
    100
    Points: 71,961, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني

    مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.

    سنگ‌پشت،‌ ناراضي ونگران بود.
    پرنده‌اي‌ درآسمان‌ پر زد، سبك؛
    و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست،
    اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.

    من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي .

    خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.

    زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
    و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
    چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است.
    حتي‌ اگراندكي.
    و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
    و باور كن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،‌
    توپاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
    خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.

    ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.
    سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛

  2. #192
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 16 دی 00 [ 13:32]
    تاریخ عضویت
    1386-11-26
    محل سکونت
    تهران بزرگ
    نوشته ها
    1,452
    امتیاز
    50,483
    سطح
    100
    Points: 50,483, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    1
    تشکرها
    2,842

    تشکرشده 3,286 در 817 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    Cool داستان های کوتاه اما آموزنده

    خودکار یا مداد؟
    می‌دانید که خودکار در فضا به علت نبود جاذبه، نمی‌نویسد. ناسا شرکتی را برای حل این مشکل انتخاب کرد و آن شرکت پس از یک دهه تحقیقات و صرف حدود ۱۲ میلیون دلار، خودکاری طراحی کرد که در محیط بدون جاذبه می‌نوشت، زیر آب کار می‌کرد، روی هر سطحی (حتی کریستال) می‌نوشت، و در بازه‌ی دمای صفر تا ۳۰۰ درجه سانتی‌گراد قابل استفاده بود.
    این در حالی بود که روس‌ها این مشکل را مدت‌ها قبل بدون هیچ هزینه‌ای حل کرده بودند؛ آن‌ها از مداد به جای خودکار استفاده کردند!


    ————————–

    کتاب‌خانه در آب یا کتاب‌ها در دست مردم؟
    ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی بود و تعمیر آن نیز فایده ای نداشت. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند.
    یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. فصل بارانی شدن فرا رسید. اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید. رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید.
    روزی، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است.
    رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم.
    روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون: همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند.
    ————————–

    شما کدام‌یک از این راه‌حل‌ها را بهتر می‌دانید؟ تمرکز روی صورت مساله یا تمرکز روی راه‌حل؟
    به جای فکرکردن روی صورت مساله، به راه‌حل آن بیاندیشید.
    به جای آن که به تاریکی لعنت بفرستید، شمعی روشن کنید.



    -----------------------------------------------
    باهوش‌ترین زن دنیا!


    خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه‌یی به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه‌زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه‌زار رفت که ناگهان با صحنه‌یی روبه‌رو شد.

    قورباغه‌یی در تله‌یی گرفتار شده بود. قورباغه رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می‌کنم.

    خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آن‌را برای همسرت برآورده می‌کنم!

    خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

    آرزوی اول خود را گفت؛ من می‌خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

    قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می‌شود و ممکن است چشم زن‌های دیگر به دنبالش بیافتد و تو او را از دست بدهی.

    خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او به جز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

    بعد گفت که من می‌خواهم ثروتمندترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمندتر می‌شود و ممکن است به زندگی‌تان لطمه بزند.

    خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

    آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

    خانم گفت؛ می‌خواهم به یک حمله‌ی قلبی خفیف دچار شوم!

    نکته‌ی اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس با آن‌ها درگیر نشوید.

    * پی‌نوشت یک: قابل توجه خواننده‌های خانم؛ این‌جا پایان این داستان بود!

    * پی‌نوشت دو: قابل توجه خوانندگان آقا؛ برید پایین را بخوانید و حالشو ببرید!

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    مرد دچار حمله‌ی قلبی ۱۰ برابر خفیف‌تر از همسرش شد!!

    منبع
    یادداشت‌های یک روزنامه‌نگار کلیبری

    حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد
    آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
    بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايقعلوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
    بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.
    بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
    بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
    بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

    مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

    پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟
    پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نويسم، مدادی است که با آن می نويسم! می خواهم وقتی بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوی.
    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصی در آن نديد:
    - اما اين هم مثل بقيه مداد هايی است که ديده ام.
    - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دست بياوری برای تمام عمر به آرامش مي رسی؛
    صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نبايد فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اين دست، خداست که هميشه تو را در مسير اراده اش حرکت می دهد.
    صفت دوم: بايد گاهی از آنچه می نويسي دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. اين باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظريف تر و باريک تر. پس بدان که بايد رنج هايی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.
    صفت سوم: مداد هميشه اجازه می دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدی نيست. در واقع برای اينکه خودت را در مسير درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
    صفت چهارم: چوب يا شکل خارجی مداد مهم نيست، زغالی اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
    و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثری از خود به جای مي گذارد. هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشيار باشی وبدانی چه می کنی

    روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
    در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
    کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
    همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
    همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!»

  3. 6 کاربر از پست مفید lord.hamed تشکرکرده اند .

    lord.hamed (جمعه 18 اردیبهشت 88)

  4. #193
    ((( مشاور خانواده ))) آغازکننده

    آخرین بازدید
    امروز [ 09:52]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,627
    امتیاز
    325,293
    سطح
    100
    Points: 325,293, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,885

    تشکرشده 37,361 در 7,159 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    سلام
    با تشكر از ارسال اين داستانهاي جالب،

    براي زدن مقاله يا داستان اگر قبلش يك جستجويي بشه، از تكراري نبودن آن اطمينان حاصل مي كنيم.
    داستان مداد

    نامه اي به خدا

  5. #194
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 24 خرداد 00 [ 00:30]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    71,961
    سطح
    100
    Points: 71,961, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده



    روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


    مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

    هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.


    تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.


    -------------------
    http://www.mahabad888.blogfa.com/

  6. 4 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (سه شنبه 22 اردیبهشت 88)

  7. #195
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    داستان مینی مالی از محمد صالح علا که در انتهای آن لیست ۵۰۰ نفر ه از دوستاني است كه اين قصه به آنها تقديم شده .

    با دست های بازیگوش و خمیر نان سنگگ پرنده ای کوچکی درست می کردم , یک قناری که برایم بخواند . یک بال قناری ام را درست کرده بودم , هر پا و چنگال های کوچک اش را چسپانده بودم , لختک لختک تازه می خواستم , بال دیگرش را بسازم که ناگهان آوازی شنیدم , مشت ام وا شد , پرنده ام روی دوپا ی نازکش خیزی برداشت , بالی گرفت و پرک پرک پر زد و رفت .

    و بعد در ادامه اين داستان تقديم مي شود به 500 نفر كه با يك بال پريده اند
    500 اسم - از عباس كيارستمي تا..... مشت قاسم !

    گويي گاهي با يك بال هم مي شود پريد . كافي است بخواهيم . مگر نه ؟!

  8. کاربر روبرو از پست مفید ani تشکرکرده است .

    ani (جمعه 12 تیر 88)

  9. #196
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    عالم فروتن ...



    گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :

    این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :

    و این دانه گندم هم فلان عالم است !

    و شروع کرد به تعریف از خود .

    خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :

    آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...

    ایمان واقعی ...



    روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

    فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!

    خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

    او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

    مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

    مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد

  10. 3 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (پنجشنبه 11 تیر 88)

  11. #197
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 24 خرداد 00 [ 00:30]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    71,961
    سطح
    100
    Points: 71,961, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    پدر: «دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی»
    پسر: «نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.»
    پدر: «اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.»
    پسر: «آهان اگر اینطور است، قبول است.»
    پدر به نزد بیل گیتس می‌رود و می‌گوید:
    پدر: «برای دخترت شوهری سراغ دارم.»
    بیل گیتس: «اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.»
    پدر: «اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است.»
    بیل گیتس: «اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.»
    بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود:
    پدر: «مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.»
    مدیرعامل: «اما من به اندازه کافی معاون دارم!»
    پدر: «اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!»
    مدیرعامل: «اوه! اگر اینطور است، باشد.»
    و معامله به این ترتیب انجام می‌شود.


    نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید، اما باید روش مثبتی برگزینید

    -------

    منبع

  12. 3 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (چهارشنبه 10 تیر 88)

  13. #198
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    خوابي ديدم...
    خواب ديدم كه با خدا در ساحل قدم مي زدم.
    در تمام راه، دو جفت جاي پا وجود داشت. يكي مال من و ديگري مال خدا.
    زندگي ام تمام شد و تصاويري از زندگي ام را به من نشان دادند.
    در بعضي از دوران زندگي ام، تنها يك جفت جاي پا ديده مي شد! ناراحت شدم. زيرا آن دوران سخت ترين دوران زندگي ام بود. از خدا پرسيدم : مگر نگفتي هميشه با مني و تنهايم نمي گذاري؟ پس چرا در سخت ترين دوران زندگي ام، تنها بودم؟

    ندا آمد" بنده بسيار عزيزم ، در آن زمان كه تو در سختي بودي، من تو را در آغوش خود حمل مي كردم

  14. کاربر روبرو از پست مفید ani تشکرکرده است .

    ani (جمعه 12 تیر 88)

  15. #199
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 24 خرداد 00 [ 00:30]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    71,961
    سطح
    100
    Points: 71,961, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!
    لبخند زد.
    پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
    پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
    پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
    گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
    با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
    جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
    پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
    پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز...»

  16. 4 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (جمعه 12 تیر 88)

  17. #200
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    ایمان به خدا ( کوهنورد و کوهنوردی)




    داستان دربارۀ یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیلۀ قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظۀ سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن.ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟
    مرد گفت: ای خدا نجاتم بده.
    - واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
    - البته که باور دارم.
    - اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
    یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
    گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زدۀ مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

  18. 5 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (جمعه 12 تیر 88)


 
صفحه 20 از 42 نخستنخست ... 10111213141516171819202122232425262728293040 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده (2)
    توسط مدیرهمدردی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 215
    آخرين نوشته: پنجشنبه 27 شهریور 99, 15:15
  2. راه بهشت (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 شهریور 87, 07:52
  3. داستانهای کوتاه از نویسندگان ایرانی
    توسط rose در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 10 خرداد 87, 18:50
  4. داستان کوتاه
    توسط محمدابراهیمی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: یکشنبه 01 اردیبهشت 87, 21:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.