خدایا به همین زودی پشیمون شدم...عصر لباس پوشیدم بیام بیرون...مامانم اومده می گه کجا؟میگم میخوام برم عکس بگیرم واسه درخواست کارم...شروع کرد به بهونه گرفتن ...حق نداری بری بیرون تو امانتی...از کجا معلوم کجا میری...خوبه طلاق گرفتی ولو بشی؟؟؟از خدات بوده پس طلاقتو بگیری واسه خودت هر کاری خواستی بکنی...خدایا این روزه 2 که داره این حرفارو می زنه...رفتم بیرون کلی گریه کردم...یادم افتاد به اون روزام که به خاطره همین حرفاش من از خونش فرار کردم...حالا ببین دوباره پناه آوردم به کیا؟؟؟پشیمونم کمکم کنید..مامانمو چی کار کنم...چه طور می خواد تحملم کنه..می ترسم از حرفاش از عکس العمل هاش...کاش خونه خودم بودم...نمی دونم حیروونم...





برات دعا ميكنم دوست خوب

علاقه مندی ها (Bookmarks)