کسی میدونه چه جوری دیگه به این موضوع فکر نکنم؟ آخه همش نا خواسته میرم تو این فکر لحظه به لحظه
هی میگم با هم کجاها رفتن ؟ وقتی شوهرم تو خونش بوده چی ها به هم میگفتن یا چی کار میکردن؟ چه موقع هایی همدیگه رو میدیدن؟ چرا شوهرم اینقدر منو میپیچوند که بره پیش اون؟ چطور تونست و دلش اومد با من اینکار رو بکنه؟ چرا راحت در مقابل هر خواسته ای سر تسلیم فرود آورد؟ به خدا دارم دیوونه میشم
هر چی میخوام به این موضوع فکر نکنم نمیشه. نا خود آگاه میاد تو ذهنم.چه کار باید بکنم
انقدر غصه این بچه تو شکممو میخورم که میگم خدایا چرا من و این بچه ها باید تاوان هوس و اشتباه شوهرم رو بدیم؟ این طفلی که هنور به دنیا نیومده چرا باید اینهمه استرس و ناراحتی رو تحمل کنه؟ تو رو خدا برای سلامتی بچه ام دعا کنین








علاقه مندی ها (Bookmarks)