آن چنان که گفت مادر بچه را:
گر خیالی آیدت در شب فرا
یا به گورستان و جای سهمگین
تو خیالی بینی، اسود، پر ز کین
دل قوی دار و بکن حمله بر او
او بگرداند ز تو در حال رو
زانکه بی ترس به سویش هر که رفت
آن خیال دیووش بگریخت،تفت
گفت کودک: آن خیال دیووش
گر بدو این گفته باشد مادرش
حمله آرم، افتد اندر گردنم
زامر مادر، پس من آن گه چون کنم؟
تو همی آموزی ام که چست ایست
آن خیال زشت را هم مادری است.
(اسود: سیاه)







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)