به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 414

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 06 آذر 96 [ 14:31]
    تاریخ عضویت
    1386-10-22
    نوشته ها
    294
    امتیاز
    14,912
    سطح
    79
    Points: 14,912, Level: 79
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 438
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    625

    تشکرشده 691 در 187 پست

    Rep Power
    49
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    سلام

    چيزي كه جان عشق را نجات داد!



    روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ، غم ، غرور ، عشق و ...
    روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت پس همه ساكنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :
    آبا مي توانم با تو همسفر شوم ؟
    ثروت گفت : خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد .
    پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .
    عشق گفت : لطفاً‌ كمك كن و مرا با خود ببر
    غرور گفت نمي توانم تمام بدنت خيس و كثيف شده قايق مرا كثيف مي كني
    غم در نزديكي عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بده تا من با تو بيايم
    غم با صدايي حزن آلود گفت : آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم
    پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد
    ناگهان صدايي مسن گفت بيا عشق من تو را خواهم برد
    عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .
    عشق از علم پرسيد : او كه بود ؟
    علم پاسخ داد :‌او زمان است .
    عشق گفت : زمان ! اما چرا به من كمك كرد ؟
    علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.

  2. کاربر روبرو از پست مفید psy133 تشکرکرده است .

    psy133 (پنجشنبه 09 اسفند 86)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده (2)
    توسط مدیرهمدردی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 215
    آخرين نوشته: پنجشنبه 27 شهریور 99, 15:15
  2. راه بهشت (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 شهریور 87, 07:52
  3. داستانهای کوتاه از نویسندگان ایرانی
    توسط rose در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 10 خرداد 87, 18:50
  4. داستان کوتاه
    توسط محمدابراهیمی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: یکشنبه 01 اردیبهشت 87, 21:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:58 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.