سلام آقای سورنا
یه وقت هایی می شه که من سردرگم و سر درگریبان اونقدر توی کوچه پس کوچه های زندگی محو می شم که مشکل نبوده رو می آفرینم و ناامید و جاهلانه در پی راهی می گردم که سر رشته کلاف زندگی ام رو باز به دستم بسپاره اون روزها نه همدردی دیگرون و نه نگاه دلسوزانه و نه ریش خندهایی از سر حماقت من به دردم نمی خوره اون روز یه جمله یه کلام و گاه یه سیلی از دوستی که می بینه سوختن بی دلیل منو گره از کل زندگی ام باز می کنه کلام برنده و منطق اغلب بی طرف و خالی از دلسوزی ات همان سیلی بازدارنده و به خود آورنده است و این برترین دلسوزی است از جانب یک دوست .
کافیه چشم باز کنیم و ببینیم اطرافمون رو ، چه کم سیلی در گوشمان نواخته می شود و چه بسیار له می شویم زیر لگد هایی که همه عقده دل می گشایند بر این تن نحیف نادانی هایمان
ارادتمند-دلناز







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)