
نوشته اصلی توسط
some14me
شوهر من به من میگه چرا از طلاق می ترسی خیلی ها جدا شدن ما هم یکی از اونها
زندگی ما درست نمی شه عین منحنی می مونه چند مدت خوبه چند مدت بد
بعد از اینکه به من گفت باید از هم جدا بشیم هر چی من التماس کردم که نه این کارو نکن فایده نداشت و اصلا هم به من محل نمی ذاشت حتی من بهش گفتم من الان خیلی نیاز دارم که تو من رو نوازش کنی گفت این کارو نمی کنم که امیدوار نشی
من چند ساعتی رو رفتم بیرون از خونه و تلفنم را جواب نمی دادم شوهرم خیلی نگران شده بود وقتی اومدم خونه بهم گفت ما تا وقتی که با هم زندگی میکنیم اعصاب هم رو خرد نکنیم و من رو یه بوس کوچک کرد
نمی دونم تو سرش چی می گذره می ترسم وقتی بفهمم که خیلی دیر شده
علاقه مندی ها (Bookmarks)