این شعر از لحاظ وزن و قافیه و محتوا پر از ایراد است. اما به هر حال این هم جزء نوشته های آن روزهاست. به همین دلیل این را نیز اینجا نوشتم.
بامداد شنبه 84/3/21 ساعت 1:45
ديدار تو چون بذری در دلم شد
بذر تو نهانی کاشته در گلم شد
نگاه چشم خيره ات آب به بذرم داد
يزدان پاک تو را در جواب نذرم داد
ريشه دادی و برگ بر آوردی در خاک وجود
هر چه نور زان پس ديدم همه از لطف تو بود
ريشه ی مهرت را در دل استوار کردم
سر خواهش نفس و هوا همه بر دار کردم
با نگاهت آب حيات به وجودم دادی
باحزن صدايت نغمه ی مهر برايم سر دادی
اين نهال کوچک با نور ديده ات اجين شد
ياد تو بر انگشتر ذهنم چون نگين شد
تناور شد اين نهال و شاخه ها داد
روحم آرام تکيه بدين ساقه ها داد
آخر آن روز چرا تبر بدستت ديدم
در دل نيستی را به جای هستت ديدم
بی محابا با تبر بر درخت احساسم زدی
پاسخ ندادی اين همه مهر را جز با بدی
ريخته بودی همه بغض و کينه ات در تبرت
از خراش روح عاشق چه شد آخر ثمرت
من که با اشک چشم نهال عشق را آبياری کردم
من که از وجودم همه را به سويت جاری کردم
مطلوبت چه بود از اين ضربه های تبر
سببت چه بود از اينکه شکستی ام کمر
آن روز ها بوی تو در روح عطرآگين بود
خانه ی دل از بهر اقامتت آذين بود
با خيالت شبها رويا وار پرواز می کردم
راه حق را با خيال تو آغاز می کردم
اسم لطيفت مخملی نرم بود بر لبانم
ذکر نامت نبود لحظه ای جدا از زبانم
اکنون ويرانم پس از خشکيدنت در دل
ندانم قايق اندوه کی رسد بر ساحل
اينک سوی بويت بی هدف ميگردم
درين صحرای خشکیده پی صدف می گردم
دانم که در افق نيز پيدا نشوی
عجبم که مهرم بينی و شيدا نشوی







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)