شعري از يك رييس مردمي
به کسی بر نخوره، برنخوره
من یکی پنجره مو می بندم، این همه پنجره باز بسه
من به قاب آینه می خندم.
به کسی بر نخوره، برنخوره
من یکی پیش خودم می مونم
در شب بی کسی و بی حرفی ، برای دل خودم می خونم!
خواب بودم، بیدار شدم، آشتی کردم با خودم.
خواب بودم، بیدار شدم، آشتی کردم با خودم.
به کسی چه! این صدا، این حنجره ماله منه!
کی مثه من لحظه هاشو، زیر آواز میزنه
کی به جز من می تونه خاطره هاشو بشمره؟
جز خود من، کی به فکر موندنو و سر رفتنه؟!
به کسی بر نخوره، برنخوره
اگه تنهایی خوبی دارم!
اگه از خلوت خود سرمستم!
اگه چون پروانه بی آزارم!
خواب بودم، بیدار شدم، آشتی کردم با خودم.
خواب بودم، بیدار شدم، آشتی کردم با خودم.
به کسی بر نخوره، برنخوره
اگه دستم پر عطره یاسه!
اگه در پیله خود خوشبختم!
کسی جز من، منو نمیشناسه!
به کسی بر نخوره، برنخوره
اگه من اهله خراب آبادم!
شجره نامه من، ماله منه
به کسی چه؟! من یکی آزادم
خواب بودم، بیدار شدم، آشتی کردم با خودم.
خواب بودم، بیدار شدم، آشتی کردم با خودم.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)