سلام به روشنترین ستاره ی زندگیم
اگرچه 11 بهار را بی تو سپری کردم اما به من بگو چگونه است که لحظه ای از تو فارغ نبوده ام؟
نگاه گرمت ، وجود پر مهرت ، دعای خیرت و همه ی حضور درخشانت ذره ای زندگیم را نکاسته است.
همیشه با منی .. با من و در من ...
اسطوره ی زندگیم ،
با تو آموخته ام صبرو محبت را. از تو یاد گرفته ام عشق و دوست داشتن را . از تو آموخته ام بزرگواری و بخشش را .
تو بودی که جاده های روشن فکر کردن را پیش رویم گشودی ...
تویی که به من آموختی ساده زیستن و ساده دیدن رمز خوشبختی ست ..
به من بگو ..
بگو به دوستان خوبم چه بگویم ؟
که مادر بودن برازنده ی توست ؟
که مادر بودن کافیست که تو تمام عمر عاشق و دلسوخته ی فرزندانت باشی ؟
که دعای خیر تو بی واسطه و بی دریغ فراز می گیرد و فرود می اید ؟
که تو بی نیاز از هر توجهی و از هر تنعمی هستی ؟
که هرکه تورا دوست بدارد خودش را دوست داشته ؟
که هر که به تو لطف کند به خودش لطف کرده ؟
...
خدای من ! چه باید بگویم که حق سخن ادا شود ؟ ...
...
بگو مادر . بگو مادرم . بگو عشق تمام زندگی من .
بگو . بگو دخترکت چگونه بگرید ... بگو چگونه زار بزنم ...
که برایت هیچ نکرده ام جز کودکی و خامی و جوانی ، اما دعای خیر تو لحظه ای مرا ترک نگفته است...
بگو چگونه شرمنده ی خاک پر مهرت نباشم ..
که روشنی زندگیم متبرک است به عشق مقدس و بی دریغ تو ...
...










پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)