دوست خوبم همراز 2 از راهنمایی های شما واقعا ممنونم. راستش همیشه و هر وقت ازش پرسیدم که تو از من چه توقعی داری و دوست داری که من برای تو چی کار کنم گفته که فقط بخند و اگر می خوای که من رو جلوی خانواده ی خودم هم تحویل بگیری فقط بخند، درسته که من می تونم از همین یه خواسته استفاده کنم و بهش بگم که اگه تو کمتر عصبانی بشی و حرفهای زننده بزنی من بیشتر می خندم اما خودم هم خودم رو خوب شناختم و اون اینکه نمی تونم بلند و به قولی تابلو بخندم و احساس می کنم که چقدر سخت به یه چیزهایی لبخند می زنم و نه اینکه دوست نداشته باشم که بخندم اما خیلی سخت به هر چیزی می خندم و احساس می کنم که همسرم از اون زنهایی دوست داره که به ترک دیوار هم می خندن و برعکس من اگر چیزی واقعا خنده دار باشه می خندم و اون هم در حد یه لبخند و چیز دیگه ای که میخواستم بگم اینکه همیشه از خوبی هاش براش گفتم و از مهربانی های بیش از حدش، از قلب پاک و از صداقتش و فکر می کنم که درصد زیادی از رشد اخلاقیشون به خاطر این تعریف های واقعی و تشویق ها بوده و اینکه خوب می دونم که وقتی عصبانی شد چطور باید برخورد کنم که زودتر عصبانیتش فروکش کنه اما چیزی که آزارم میده بعد از فروکش کردن عصبانیت ایشون و احساسی که به من دست داده و فکرهایی که بابت حرفها و کلمات زشت ایشون توی محیط خونه مون زده شده، هست. اون وقته که احساس می کنم که من یه مرد عصبانی، یه مردی رو که بخواد بدون نگه داشتن حرمت آشیانه مون حتی اگه اون کلمات رو به خودش و به در و دیوار بزنه رو دوست ندارم و احساس بدی و احساس دوری نسبت بهش پیدا می کنم
نمی دونم چطور با این احساسات کنار بیام و چطور بهش بگم که این کلماتت آزاردهنده هست برای من و بیشتر از اون برای شخصیت خودت و البته خودش هم قبول داره که این حرفها شخصیتش رو زیر سوال می بره و بارها بهم گفته که اجازه بده زمان همه چیز رو حل کنه
کمکم کنید
ممنون و سپاسگذارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)