سلام فرشته خانوم
بستگی به خانوم داره و البته تا حدی همکاری همسر او/اوضاع خانه با کار زن مقداری بهم ریخته میشه/ناهار ندارن/شام ندارن/خونه بهم ریختست و..........
اما با گذشت زمان و اینکه زن خونه بیافته روی غلتک بعضی از مسائل مربوط با اوضاع خونه حل میشه خیلی از مسائل هم نتنها حل نمیشه روز به روز هم بدتر میشه اگر بدتر هم نشه خوب پیش نمیره(به تجربه مادرم پزشک هستند اوضاع خونه خوب بود اما کمی سرد بود) و خیلی از مسئولیت ها به دوش من بود زمانی که نوجوانی شده بودم و حتی در دوران کودکی وقتی دبستانی بودم/ زمانی که مادرم در منزل نبودن غذایم را خودم گرم میکردم مخصوصا چون خدمت کار نداشیم(پدر و مادر مخالف بودن)فقط 6 یا 7 سال داشتم/در صورتی که وقتی به آن زمان فکر میکنم با خودم میگم مادرم چه طور نمیترسید که دختر بچه 7 ساله غذا گرم کنه! بعضی از سال ها عید ما برنامه مشخصی نداشتیم ممکن بود به سفر بریم و ممکن بود نریم/همیشه سرگردان بودم/ تکلیف خیلی از مسائل زمانی که دیر شده بود مشخص می شد/چون ناظر خوبی به کارهایی که باید انجام شود وجود نداشت/مهمانی به منزل ما می امد ولی مادر من خواب بود چون تازه از سر کار امده بود و خسته بود/به یاد دارم زمانی که مادرم به منزل می آمد وقتی بار ها و بارها پیش امده بود که میگفت سوگل سئوال نپرس و هیچی نگو خیلی خستم میخوام غذا بخورم و بعدش بخوابم همه چی باشه برای بعد!/
بعدها که بزرگ تر شدم رابطه خاله خودم و دختر خالم را دیدم که بسیار با هم صمیمی بودند /خرید میرفتن/رابطه دوستانه دختر خالم با خاله ام(خالم خونه دار)/بسیاری از مسائل را که من با مادرم روی تعریفش را نداشتم او به راحتی با خالم در میان میگذاشت/
اما در رابطه با پدرم چون همکار بودن البته از هم دور بودن به لحاظ حسی اما تا حدی مشکلو حل کرده بود/زمانی که مادرم برای من وقت نداشتن و به من میگفتن ساکت باش و هیچی نگو بار ها دیده بودم که جواب پدرم را میدن و با او مخصوصا راجب به مسائل کاری بحث میکردن/اما خیلی از شب ها پدرم در منزل بود و مادرم نبود/وبسیاری از شب ها مادرم حضور داشتن (فیزیکی چون روحا بسیار خسته بودن) و پدرم نبودن/ولی مشکل اساسی با هم نداشتن چون هر دو کاملا شرایط را پذیرفته بودن/و با شناخت کافی از این چنین مسائل که برای من ناشناخته بود پا به زندگی مشترک گذاشته بودن/بار ها شده که مادر پدرم ما را دعوت میکرد ولی مادرم نبود البته پدرم شاید ناراحت می شد اما کاری نمیتونست بکنه/وچه سفر ها که من و مادرم به تنهایی رفته بودیم بدون حضور گرم پدر/ در برخورد با مشکلات هم نمیگم همیشه اما مواقعی یک تنه پیش میرفتن چه پدرم چه مادرم/یاد دارم زمانی که از طرف مدیر مدرسه برای اولیا یم دعوت نامه ای فرستاده شد مادرم گفت تو پدرشی بهتر است تو بری چون من نمیتونم پدرم هم نامه نوشتو عذر خواهی کرد به علت مشغله کاری ناتوان از حضور در جلسه مربوطه است/شادی و طراوت تا حدی در خانه ما بود آن هم زمانی که جمعمان جمع بود/همه اعضا در کنار هم بودیم البته خیلی شاد بودیم و لذت میبردیم/ولی زمانی یک گوشه از خانواده لنگ میزند غم نداشتیم اما شاد شاد هم نبودیم/البته مشکل حادی نداشتیم اما شادی کجا و بی مشکلی کجا!/
اما در آخر نظرم را به عنوان زنی که الان زن خانه خودم هستم و دختر خانه ای بودم که درگیری نزدیک بااین موضوع داشتم میگم در این بین کسی که بیشتر ازسایر اعضا قربانی میشود فرزند آن خانواده است/البته مادر هم مخصوصا مادری که شاغل است از نعمت دیدن رشد فرزندش و شادی برای لحظه لحظه رشد ان محروم میماند/هم به مرد خانه بسیار سخت میگذره هم به زن خانه/و بیشتر از هر دو به فرزند بی گناه /که نخواسته باید وضع را هر چند به دل خواهش نباشد تحمل کند/وقتی به مادرم اعتراض میکردم میگفت" بچه که تا اخر بچه نمی ماند روزی بزرگ میشه و قدر مادرشو میداند" /البته از لحاظ اقتصادی بسیار خوب است/وقتی همان بچه بزرگ میشه از لحاظ اقتصادی شاید بسیار لذت ببره که هر انچه مطالبه کند در اختیار دارد/اما روابط خانواده هایی که مادر در منزل است به نظر من بسیار صمیمی تر و نزدیک تر است و این مسئله خیلی مهمتر از مسائل اقتصادی است.