می دانم که دوباره باید از نو شروع کنم و این پرسش را مدام در ذهن خسته ام از تو می پرسم «با من شروع میکنی؟» و می هراسم که در پاسخم سکوت کنی..
دوباره بیدار نشسته ام و در تنهایی ام حسرت خوابی را می خورم که تو را آرام می رباید و از من می دزدد. کاش خواب بودم تا به راحتی تو را در بر می گرفتم و به هر چه هست و نیست می نازیدم...
کاش می توانستی بفهمی که چقدر بودنت آرامم می کند حتی اگر چشمهایت بسته باشد و از من روی گردانیده باشی. فقط می خواهم که مرا در هراسم باقی نگذاری و سکوت نکنی. من به شنیدن آوای زیبایت معتادم. مرا امیدی به رهایی نیست..







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)