خب دوستان. من قضیه رو تموم کردم!!! چه جوری؟ الان میگم بهتون:
فهمیدم پدر مادرا و کلا خانوادههارو باید گذاشت به حال خودشون که در اینجور مسائل خودشون تصمیم بگیرن.(مگه میشه؟!). واسه من شد. من اینقد خودمو کاسه داغتراز آش کردم (من کاسه؛خانواده هامون آش!) که واقعا به اندازه همه سنم پیر شدم.البته این حرکت انطحاری مستلزم اینه که تو و همسر آیندت به همون سادگی که عاشق هستین از اون ساده تر به هم اعتماد داشته باشین و این اعتماد رو به خانواده ها تزریق کنین. اما زیرکانه ترین نکتهای که باید رعایت کنین اینه که در همه حال، همه شرایط، هر جایی و زمانی که فکرشو میکنین طرفتون(همسر آیندتون) و مهمتر از خودش خانوادش رو به همه اونایی که فکر میکنین تو خاستگاری شما دخیل هستند بشناسونین این کار را با نهایت آرامش و اطمینان قلبی انجام بدین(که بنده به شخصه تو این مورد خیلی هرس خوردم و باعث شدم رفتار پدر مادرم رو جبهه گیرانه بکنم). اما فکر میکنین چی شد؟
پدرم امروز(ساعت 8 عصر که من تو راه دانشگاه به خونه بودم و تو متروی شلوغ و کوفتی) رفت با پدر طرف صحبت کرد و با کمال تعجب این دو پدر که سفت و سخت پای حرفشون بودن که "حرف حرف ماست!" به همونیکه من و همسرم به توافق رسیدیم عمل کردن. یعنی 250 تا سکه و 3دانگ از خونهای که قراره تو آینده بخرم.
بله این همه جنگ و دعوا و فشار عصبی که داشتم تو این چند روز این رو به من فهموند که تصمیم گیرنده نهایی "ما"یی هستیم که از "من" و "تو" شکل گرفته. این "ما" رو به ساده ترین و والا ترین احساسات و در کنارش واقع اندیشی بسازین تا خودتون تصمیم گیرنده آیندتون باشین. به همه بفهمونین شما بعنوان "ریل"ی هستین برای حرکت قطارِ خانوادههاتون. و هرکس جای خودش رو داره. واین طرز فکر نه از ارزش کسی کم میکنه نه بی احترامی به بزرگتراست. ****واقعیته**** اول صحبتام که گفتم خانوادم جبهه گرفتن علیهم؛ بهشون ساده ی ساده ی گفتم: "بابا و مامانِ گلم،شما هر چی بگین آخرش من (احسان) و عاطفه باید تصمیم بگیریم" که باشنیدن این حرف اونها از عصبانیت گفتن:"پس خوت بدون ما برو جلو ببی دختر بهت میدن یا نه". اینارو میگم که از شنیدن این حرفا نا امید نشین و همش پای حرفی که بهش اعتقاد دارین بمونین.
با آرزوی خوشبختی برای همه جوونایی که آزادانه، آگاهانه، و با عشق و عقل کنار هم تصمیم میگیرن. درود بر همتون








علاقه مندی ها (Bookmarks)