دوستان گلم سلام و خوشحالم که دوباره به جمع دوستان خوب و صمیمی و همین طور عاقل پیوستم. راستش اخلاق و رفتارهای شوهر من خیلی افتضاح بود. خیلی که میگم یه چیزی بیشتر از خیلی و تنها راه حلی که باعث شد تغییر رویه بده و آرام آرام رشد بکنه همین محبت کردن ها و به قول شادزی عزیز دیدن محاسنش و بزرگ کردن اونها بود که الحق و الانصاف هم اون محاسن بیشتر از اونی که فکر می کردم توی زمان کمی خیلی کم رشد کرد. اما می دونم که خیلی از اونها هنوز ریشه نکرده و به قول همه باید گذر زمان اونها رو حل بکنه.
از همتون به خاطر راهنمایی های خوبتون ممنونم. ولی می دونید چیه؟ مشکل من اینه که همسرم هیچ الگوی مناسبی نداره که اون رو سرمشق قرار بده و چون ما طبقه ی پایین مادرشوهرم اینها زندگی می کنیم همیشه پدرش و رفتارها و حرفهایی که به مادرش می زنه جلوی چشمهاش هست و مدام اون رفتارها براش تکرار می شه. هر چیزی رو باید یادش بدم و تازه اگر خودش به این نتیجه رسید و قبول کرد که اون حرفم یا رفتارم درسته! و خواست شروع کنه به تغییر رویه. دوباره حضور پدرومادرش یه جورایی اون رفتار و فکرش رو تحت تاثیر قرار می ده.
مثلا مادرش خیلی خوبه ها _ البته از وقتی ازدواج کردیم خوب شده، توی نامزدی افتضاح بود_ و خیلی وقتها از سر دلسوزی خوب متوجه میشم از سر دلسوزی می یاد حرفی می زنه یا رفتاری میکنه یا نصیحتی رو به مهدی می کنه و اون قدر هم حرفش رو تکرار می کنه که حد نداره، یعنی تا یه حرفی رو می زنه ثابت نکنه چه درست چه غلط و به دیگرون تفهیم نکنه ول کن نیست اون قدر تکرار می کنه و می گه و می گه که باعث دلخوری من می شه و یا باعث می شه که مهدی اون کار رو انجام بده و ناراحتم کنه. مثلا سر همین خونه تکونی، روز اول من از سر بی تجربگی برداشتم و یکدفعه همه ی خونه رو از صبح به هم ریختم تمام وسایل آشپزخانه، پذیرایی و حتی اتاق رو که تمیز کنم و تمام فرش ها و موکتها رو برای شستن جمع کردم تا یکدفعه بشوریم و بیندازیم، و تنها جا برای خوابیدن داشتیم مهدی که از شلوغ بودن خونه بدش می یاد با دیدن این وضع خونه عصبانی شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن و البته این رو هم بگم که مهدی که توی تمام روزهای نامزدی هر روز عصبانی بود اون روز بعد از 15 روز عصبانی شد و به قول معروف شروع کرد به غرغر کردن اون هم بلند بلند و من هم ناراحت شدم بابت این موضوع که به جای کمک کردن به من تازه داره غر هم می زنه، باور می کنید تمام شب با صدای بلند ابراز عصبانیت و ناراحتی می کرد و داد می زد؟ مادرش با شنیدن غرغرهای مهدی اومد پایین و مدام جلوی مهدی که حالا ناراحت بود و هیچی نمی گفت می خندید و می گفت: پسرم از به هم ریختن خونه ناراحته و خودم فردا می یام کمک می کنم تند تند جمع و جور می کنم که پسرم ناراحت نباشه. خلاصه مهدی هم جلوی مادرش اصلا بدون توجه به من با حالت عصبانیت گفت که اگه از سال دیگه بذارم کسی خونه بریزه، داد می زد و می گفت که اعصابم رو بهم ریختید، خلاصه فردا اول صبح من خواب بودم که مادرش در رو زد و مهدی هم براش باز کرده بود که بیاد و شروع کرده بود به تمیز کردن خونه، وقتی از خواب بیدار شدم بعد از گذشت نیم ساعتی مهدی من رو که دید هنوز بابت حرفهای بد دیشبش و اون طرز رفتارش که هر وقت اون جوری می کنه من احساس شکستن جلوی خانواده اش می کنم پیش مادرش با حالت عصبانیت و داد می گفت که من گرسنمه، الان چه جوری صبحانه بخورم؟ مامانشم برو بالا بخور، پاشو برو. خلاصه بدون اینکه به من توجهی بکنه رفت بالا و تازه بعد از یکی دو ساعت که مادرش هم رفت تا صبحانه بخوره زنگ زده به من که مادرم میگه بیا صبحونه بخور. نمی دونید که چقدر احساس بدی بهم دست می داد توی تموم اون لحظات، وقتی به خودش اجازه می ده که جلوی خانواده اش یه جورایی من رو تحقیر کنه. صبح اون روز گذشت و بعد از ظهر وقتی به خونه اومد و یه جورایی برای معذرت خواهی اومد بود خیلی تحویلش نگرفتم، اون جلوی خواهرشوهر بزرگم که مامان دعوت کرده بود که ناهار بیان اون جا، هم جوری رفتار کرده بود که او هم متوجه شده بود که بین ما یه اتفاقی افتاده! همیشه همین طوره، دعوای بین مون رو، نارحتی بین مون و هر اتفاق خوب و بد بین مون رو باید خانواده اش بفهمن، دیگه نمی دونم از دستش چی کار کنم؟ بعد از ظهر اون روز وقتی باهاش صحبت کردم بابت رفتارهاش معذرت خواهی کرد و گفت که اشتباه کردم. وقتی مطمئن باش که از روی قصد و عمد نبوده و فکر نمی کردم که اون رفتارها باعث کوچیک شدن تو یا تحقیرت باشه؟ به هر حال فکر نمی کنم از نظر شما هم قابل قبول باشه که هر بار با یه بی احترامی طرف رو تحقیر کنی گرچه این تحقیر یا اذیت از روی جاهلی و نا آگاهی باشه نه به عمد
تو رو خدا کمکم کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)