نمی دونم- هنوز هم نمی دونم حکمت این ماجرایی که برای من پیش اومد چی بود- ولی از اونجا که هیچ کار خدا بی حکمت نیست، به امید اون روزی هستم که حقیقت رو بفهمم.

خدایا، به من طعم محبت ، مورد علاقه قرار گرفتن و انتخاب کسی بودن رو چشوندی و بعد طعم بی وفایی و طرد شدن ...و دلشکستگی رو ....تا جایی که می دونم خودم هم تو هیچ کدوم از این موارد هیچ نقشی نداشتم....بدون اینکه بخوام انتخاب شدم.......بدون اینکه بخوام پسندیده شدم.........بدون اینکه بخوام مورد محبتی غیرمنتظره واقع شدم.......و در آخر بدون اینکه بخوام طرد شدم و کنار گذاشته شدم.

نمی دونم شاید همه اینا یه مقدمه بود برای یه تغییر اساسی در من. شاید این درست باشه که " نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه شاید خدا قصه تو از نو نوشته باشه" شاید خدا می خواست نوع دید من رو به زندگی عوض کنه....به هرحال فکر می کنم زیاد هم ضرر نکردم .... اگه از ضربه عاطفی که خوردم بگذریم، این ماجرا برای من تجربه شد.....تجربه اینکه هیچ وقت و هیچ وقت و هرگز و تحت هیچ شرایطی دل خودم رو به کسی یا چیزی خوش نکنم.....حتی در خوشبینانه ترین شرایط هم بدبین باشم......و هرگز و هرگز و هرگز اختیار خودم رو به دست احساساتم ندم....البته من در طول این ماجرا هم سعی می کردم همین طور باشم اما نمی دونم کجا بود که اختیار از دستم در رفت و یه خوشبینی ساده دلانه و وابستگی عاطفی غیرمنطقی جای عقل و واقع بینی منو گرفت....شاید هم تقصیری نداشتم و هرکس جای من بود تحت تأثیر این مورد توجه قرار گرفتن غیر منتظره ، منطقی فکر کردنو فراموش می کرد....به هرحال خدا رو شکر می کنم چون مطمئنم علی رغم همه رنج هایی که کشیدم و ناراحتی هایی که تحمل کردم، در عوض خیلی پخته تر و باتجربه تر از اونی که قبلاً بودم، شدم