RE: عشق اول . عشق آخر ( اگه درد و دل داري بيا تو)
زماني كه بودي تنها در يادم مي خواندم
تا كي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا كي اسير تنهايي باشم و از يارم دور ؟ تا كي بايد بخاطر دوري تو اشك بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بكشم ؟ تا كي بايد از خداي خويش التماس كنم تا تو را بمن برساند ، نزديك و نزديكتر كند تا بتوانم تو رادر آغوش بگيرم ؟ تا كي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشقي را بشنوم و دلم برايت تنگ شود ،تا كي بايد غروب پردرد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد ؟ تا كي بايد تنهايي به خورشيد آرام آرام به پشت كوهها مي رود نگاه كنم و تا كي بايد لحظه ها و ثانيه ها را يكي يكي بشمارم تا لحظه ديدار تو فرا رسد؟ خسته ام ؟ يك خسته دلشكسته ،عاشق بي سرپناه ... عاشقم ! يك عاشق ديوانه سر به هوا ... تا كي
و حالا چي حالا كه نيستي چه كنم چه بايد بخوانم كه اين دل خسته ام را آرام كنه
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد ....
او مـانده و قلب آهنـــی تان مردم!
یا می نگـرد به دشمنی تان مردم!
این پاسخ لطف یک درخت است؟تبر؟
لعنت به نمکدان شکنی تان ! مردم!
علاقه مندی ها (Bookmarks)